رابرت دنیرو; او بهترین هالیوودی سینمایحاضر است
(رابرت دنیرو) به نظر اکثر منتقدان سینما یکیاز قویترین هنرپیشههای سینمای دنیا میباشد.
او به عنوان برجستهترین بازیگران زمان خودشناخته شده است. (رابرت دنیرو) با بازی در فیلم(پدرخوانده2)، به شهرتی مضاعف رسید. او ازهنرپیشگان پرکار هالیوودی به شمار میرود،همچنین او دومین بازیگری است که به خاطرایفای نقش (ویتو کورلئون) برنده جایزه اسکارشد. نفر اول (مارلون براندو) بود که برای ایفایهمین نقش جایزه اسکار را از آن خود کرد.میخواهیم اشارهای به زندگی وی داشته باشیم،بازیگری که در نقشهای جدی و کمدی چنانایفای نقش میکند که همه از او به نیکی یادمیکنند.
کودکی رابرت دنیرو رابرت دنیرو در هفدهم آگوست 1943 در(نیویورک) به دنیا آمد. پدر و مادرش هنرمندبودند. پدرش (روبرت) شاعر و مجسمهساز ونقاش بود و مادرش (ویرجینا آدمیرال) نیز یکنقاش بود. والدین رابرت اصلیت ایتالیاییداشتند. اما برای زندگی بهتر به نیویورک مهاجرتکرده بودند. رابرت جثه کوچک و ضعیف و پوستبسیار سفیدی داشت. لذا او را بابیمیلک(شیربرنج) لقب دادند. رابرت دوساله بود که والدینش از هم جداشدند و او مانند توپ فوتبال مدتی را به سویمادر و مدتی نزد پذر پرتاب میشد. همین افتمحبت و تغییر دگرگونی در زندگی رابرت کوچکسبب شد که او به بچهای خجالتی و منزوی تبدیلشود. مدتها گوشهای از اتاق مینشست و بااسباببازی شکستهای خود را سرگرم میکرد.همچنین علاقه زیادی به فیلم و تئاتر داشت.رابرت 6 ساله زمانی که به مدرسه رفت همیشه ازدوستان و همکلاسیهایش دوری میجست. یکیاز معلمین او متوجه حالات و روحیات وی شد وبرای این که رابرت اعتماد به نفس پیدا کند و واردجمع دوستانش شود او را وادار کرد تا درتئاترهای نمایشی مدرسه ایفای نقش داشته باشد،همین مساله خجالت او را کاهش داد. در 10 سالگی اولین نقشش را در تئاتری درنقش شیر در تئاتر (جادوگر اونر)بازی کرد. دردوران نوجوانی به یک گروه خیابانی پیوست ودر 16 سالگی بازی در نمایش (خرس) اثر(چخوف) او را با دنیای بازیگری بیشتر آشنا کرد.پس از این که اولین چک دستمزدش را به عنوانبازیگری دریافت کرد تصمیم جدی خود را برایآیندهاش گرفت و وارد عرصه تئاتر و سینما شد.
ورود به عرصه بازیگری او احساس میکرد برای بازیگری نیاز بهآموزش دارد. لذا در هنرستان (استلاآدلر) وهمچنین در کارگاه هنری آمریکایی آموزشبازیگری دید. به این ترتیب کار حرفهای خود رادر زمینه بازیگری به طور نامنظم در برادوی و چندتبلیغ تجاری برای تلویزیون آغاز کرد.
اولین نقش او در یک فیلم سینمایی، به سال1965 با بازی در فیلم (سه اتاق در منهتن) بودکه به عنوان سیاهی لشگر و مشتری رستوران دریکی ازسکانسها ظاهر شد. در همان سال به اوپیشنهاد بازی در یک نقش کوچک در فیلم(مهمانی عروسی) شد. آشنایی او با یکی ازدستیاران (برایان دیپالما). برای او شانسی بودکه توانست نقش اصلی در فیلم (تبریک) محصول1968 را در دست بگیرد. اما فیلمهایی که او درآن ایفای نقش میکرد، فیلمهای موفقی نبود و باشکست همراه بود. اما (بابیمیلک) ناامید نشد وبه ایفای نقشهای ارزان مشغول شد تا سرانجامتوانست با بازی در فیلم (طبل را آهسته به صدادربیاور) به شهرت نسبی برسد. او با بازی درفیلم (کوچه کثیف) در سال1973 جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل را از آنخود کرد. موفقیت بزرگ بعدی دنیرو هنگامی بود که(فرانسیس فورد کاپولا) او را برای نقش(دونکولئونه) جوان در فیلم (پدرخوانده 2) بهسال 1974 انتخاب کرد که او جایزه آکادمیاسکار را برای بهترین بازیگر نقش دوم دریافتکرد. سپس به او پیشنهاد نقش (یک رانندهتاکسی)شد. لذا او روزهای متمادی در تاکسیهاینیویورک مینشست و رفتار رانندگان تاکسی راتماشا میکرد و پس از بازی در فیلم(رانندهتاکسی) در سال 1976 جایزه بهترینبازیگر را به خود اختصاص داد. کار بعدی او(نیویورک نیویورک) به سال 1977 بود. رابرتدر سال 1976 در فیلم 1900 شرکت کرد. اینفیلم به زبان ایتالیایی و محصول مشترک سه کشورفرانسه، ایتالیا و آلمان بود. در سال 1978رابرت دنیرو با اجرای نقش(مایکل ورانسکی) در فیلم (شکارچی گوزن)یکی دیگر از بازیهای عالی خود را ارائه داد.فیلم (گاو خشمگین) در سال 1980 نیز با استقبالمردم روبرو شد او در این فیلم مجبور شد که 28کیلو به وزن خود بیفزاید. (کازینو) محصول1995، (زوربای یونانی) نیز یکی از مهمترینآثار وی در کارنامه هنری اش میباشد. رابرت دنیرو درطول دوران بازیگریچهرههای بسیار متفاوتی را ارائه کرده است که بهرغم شباهتهای ساختاری بسیاری از آنها نقشآفرینی دنیرو در آنها کاملا متفاوت بوده است. اودر نقش آدمکش، مشتزن، کمدین، رانندهتاکسی، گانگستر، مافیا، پلیس و...ظاهر شده استکه از او بازیگری قوی ساخته است. او در فیلم(ماموریت) به سال 1986 دو شخصیت کاملامتفاوت را ارائه داد که کاملا با هم در تضاد بودندولی انتقال از یکی به دیگری چنان ظریف وبینقص از سوی او انجام شد که تماشاگر به سختیمتوجه این تغییر میشود.
حضور در فیلمهای کمدی دنیرو با حضور در چند فیلم کمدی در کنارهنرپیشگان صاحب سبک مانند ادی مورفی،علاوه بر ایفای نقش کمدی به ارائه نقشهایجدی هم تسلط دارد. بازی دنیرو بسیار روان وساده و در عین حال قوی است. در بازی او کمترمیتوان جوشش احساسات را دید. او در بسیاریاز فیلمهایش با حرکاتی ساده و معمولی بهترینشخصیت را نشان میدهد و تماشاگران را به آنشخصیت و نقش نزدیک میکند و تمامی روحیاتخود را به تماشاگر نشان میدهد. این سادگی درارائه نقش باعث شده که بسیاری از تماشاگران اورا بهترین بازیگر عصر حاضر هالیوود بشناسند. به تازگی نیز از سوی وزارت فرهنگ ایتالیا او بهعنوان شهروند افتخاری ایتالیا معرفی شده است.چرا که پدرش ایتالیاییتبار است.
زبان ایتالیایی رابرت دنیرو به خاطر بازی در فیلم(پدرخوانده 2) مجبور به یادگیری زبان سیسیلیو ایتالیایی شد و اکنون به راحتی به زبان ایتالیاییصحبت میکند.
زندگی شخصی رابرت دنیرو
رابرت در سال 1976، با (دیان آبوت)ازدواج کرد و ثمره این ازدواج یک پسر به نام(رافائل) بود. اما در سال 1988 این ازدواج بهطلاق منجر شد. گرچه رابرت دختر(دیان)،(درینا) که از ازدواج اولش بود را بهفرزند خواندگی پذیرفت. رافائل پسر رابرت نیز بازیگر است. او دراستودیوی بازیگری (استلا آدلر) آموزش دیدهاست. دنیرو در سال 1998 با (گریس) هنرپیشههالیوود ازدواج کرد و صاحب فرزندی به نام(الیوت) شد. رابرت دنیرو در نیویورک چندین رستورانخریداری کرده است. همچنین در غرب هالیوودو (سانفرانسیسکو) با مشارکت (فرانسیس فوردکاپولا) کارگردان فیلمهای پدرخوانده، به افتتاحرستورانهای زنجیرهای (لایکا) و (نوبا) اقدامکرده است. رابرت دنیرو مرد مهربان و دست و دلبازیاست او برای کودکان فقیر آفریقایی تاکنونچندین جشنواره هنری برپا کرده و عایدی آن رابه نفع کودکان آفریقایی خرج کرده است. برای مثال او چندی پیش اقدام به فروشروبانهای سبزرنگی کرد که خودش نیز یکی ازروبانها را به یقهاش زده بود و درآمد حاصله ازفروش روبانها صرف دارو و درمان کودکانایذی در افریقا شد.
هالیوود از نظر رابرت دنیرو نظر او درباره هالیوود چنین است: به نظر منهالیوود شبیه یک طایفه است و بازیگران نیز مثلاهالی این طایفه هستند. واقعیت این است که آنهابه دنبال یک تکیهگاه میباشند. من سالها درمیان هالیوودیها بودهام و احساس میکنمبسیاری از بازیگران در هالیوود دچار غرور بیجاشدهاند. امیدوارم هیچگاه مغرور نشوم. دنیرو درگفتگوی اخیر خود با People میگوید: (هیچوقت مانند بازیگران تازه به دوران رسیدهنبودهام که خودم را به عنوان یک شخصیدلفریب جلوه دهم.) او همچنین میگوید: (بهتمام دنیا سفر کردهام، اما هیچ جا نیویورکنیست.) گفتنی است که رابرت دنیرو بابت هر بازیبیش از 20 میلیون دلار دستمزد میگیرد. برایمثال با بازی در فیلم (آن را تحلیل کن) در سال2002 حدود 22 میلیون دلار دستمزد دریافتکرده است. او اکنون یک استودیو به نام (تربیکا) دایر کردهو به تولید فیلم میپردازد. رابرت دنیرو یکی ازثروتمندترین بازیگران و در عین حالمتواضعترین افراد در هالیوود میباشد.
کلیه حقوق این سایت متعلق به مجله خانواده سبز می باشد. استفاده از مطالب و تصاویر تنها در صورت ذکر نام نشریه و نشانی ksabz.net مجاز می باشد.
بهزاد
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1385 ساعت 05:17 ب.ظ
کلینت ایستوود، کارگردان افسانهای با 5 دههسابقه در هالیوود
(کلینت ایستوود) کارگردان 74 ساله سینما،مسنترین فیلمسازی است که در تاریخ اسکارجایزه بهترین فیلم را از آن خود کرده است. اینهنرپیشه و بازیگر مطرح دنیای هالیوود از دورانجوانی تا به امروز که پا به میانسالی گذاشته است،چه در فیلمهای وسترن و چه با کارگردانیهایخود، فردی برجسته بوده و توجه همگان را بهخود جلب کرده است، جوانان دیروز نیز او را درفیلم (خوب بد زشت) تحسین میکنند. او تاکنون چندین بار به عنوان بهترین هنرپیشهمرد نقش اصلی و بهترین هنرپیشه مرد نقش مکملجوایز زیادی را دریافت کرده است. کلینتایستوور همیشه نقش محوری را در فیلمها داشتهاست اما اکنون غبار سفید پیری بر روی موهایاین هنرپیشه جوانان پسند نشسته اما ذرهای ازجذابیت چهرهاش کم نشده است. در این شماره میخواهیم اشارهای به زندگیاو داشته باشیم.
متولد سانفرانسیسکو
(کلینتون ایستوود جی آر) در 31 می1930در بیمارستان (سنت ماری) سان فرانسیسکو درایالت (کالیفرنیا) چشم به جهان گشود. پدرش(کلینتون ایستوور) و مادرش (مارگارت روترانر) از تولد فرزندشان خوشحال شدند و طبقرسوم خانوادگی نام پدر خانواده بر روی فرزندتازه بدنیا آمده گذاشتند. کلینت فرزند اولخانواده بود و سه سال بد دختری با موهای بور وچشمانی آبی پا به عرصه خانواده (ایستوود)گذاشت. به این ترتیب کلینت صاحب خواهریشد که نام او را (جین روت) نهادند.
گفتنی است که در رگهای کلینت خوناسکاتلندی و هلندی جریان دارد. پدرش هلندیتبار و مادرش اسکاتلندی بودند. کلینت که عزیزدردانه خانواده بود به بهترین مدرسهسانفرانسیسکو فرستاده شد. در مدرسه واحدآموزش بازیگری داشت. (دیویدکهر) استاد ویشد و به این ترتیب کلینت از همان دوران ابتداییبا بازیگری آشنا شد. وی علاقه و استعدادی کهداشت در چند فیلم وسریال نقشی کوچکی ایفاکرد. او توانست در فیلم سواحل سالفرانسیسکونقش یک بچه کارگر را به خوبی اجرا کند. کلینت نوجوان هدف بزرگی را دنبال میکرد.او میخواست پا در عرصه سینما بگذارد. لذاتصمیم گرفت برای تحصیل در دبیرستان راهیشهر هنر هفتم، لس آنجلس شود. پدرش در یکآپارتمان دانشجویی برای کلینت اتاقی اجارهکرد تا در لسآنجلس به راحتی به تحصیل علم وهنر بازیگری بپردازد. کلینت با ورود به مدرسه هنر پیشگی درلسآنجلس تازه متوجه شد از این هنر چیزینمیداند، اما ناامید نشد و با بازی در چند تئاترخیابانی به تجربیاتش افزود و چند نقش کوچک وپیش پا افتاده در فیلمهایی چون چراغ و شهرآشوبگران داشت. پس از دهه طلایی هالیوود، تااواسط دهه1950، ایستوود در فیلم معروف و قابل توجهیبازی نکرده بود. اولین فیلم ایستوور با نام (رطیل)در سال 1955 ساخته شد و نقش بسیار کمرنگی رابر عهده داشت. البته بازی در این فیلم پس از بهاتمام رسیدن دوران سربازیاش بود. و در سال 1951 وارد ارتش شد. در آن رازمان جنگ شبهجزیزه کره در اوج خود بود لذاکلینت از سوی ارتش آمریکا به سواحل مونتریکالیفرنیا فرستاده شد تا آموزش نظامی ببیند. سپس به کره رفت تا در جنگ شرکت کند.محیط خشک نظامی با روحیه لطیف و هنریکلینت مغایرت داشت، از این رو او دچارافسردگی و اضطراب شده بود و میخواست هرچه زودتر به خانهاش بازگردد. شانس با او یار بودو فرمانده گروه نظامی با مرخصی او موافقت کردو کلینت به آمریکا بازگشت. در آن زمانخانوادهاش در سیاتل ساکن بودند. اما از یکمرخصی کوتاه دوباره به ارتش بازگشت و این باردر آشتبار نیروی دریایی آمریکا مشغول به خدمتشد .او در دوران خدمت سربازیاش با چندهنرپیشه مطرح آن روزگار همچون مارتین میلنر،دیویدجانسن و ریچاردلانگ آشنا شد. همیندوستی سبب کسب تجربه بیشتر برای کلینت بود. با به پایان رسیدن دوران سربازی، کلینت بهلسآنجلس بازگشت و در دانشگاه(لسآنجلسسیتی) در رشته بازیگری وکارگردانی به تحصیل پرداخت و مدرک خود را بانمرات عالی دریافت کرد. او تا زمانی که در سریال تلویزیونی rawhide در سالهای 1959 تا 66 بازی نکرده بودهمچنان در گمنامی بسر میبرد. کلینت ایستوود شهرت واقعی خود را با بازی(فیلم دروسترنهای اسپاگتی) بدست آورد. (یک مشت دلار) در سال 1964 و بخاطر(چند دلار بیشتر) در سال 1965 و (خوب بدزشت) به سال 1966 به او شهرت جهانی بخشیداو در این فیلم زیاد حرف نمیزد و چون اسمخاصی هم نداشت به مردی بدون نام یا man with no name شهرت پیدا کرد. او برای شروع کار با (پونیورسال پیکچرز) قرارداد بست. (ایستوود) شخصیت خود را در هالیوود فقطبه عنوان یک کابوی نگه نداشت او در سال1971 با بازی در نقش (هری کثیف) ژانرجدیدی در فیلمهای پلیسی بنانهاد. شخصیت(هری کثیف) پلیسی بود که برای اجرای قانون ازکارهای غیر قانونی استفاده کرد.
ازدواج ایستوود
او در آن زمان با (رکساناتویس) هنرپیشهزیبایی هالیوود ازدواج کرد و صاحب فرزندی بهنام (کیمبر) شد. اما این ازدواج دوام نیافت و پساز جدایی، با (مگی جانسون) آشنا شد و پیمانزندگی مشترک بست. دو فرزند به نامهای (تایلی)و (آلیسون) ثمره این ازدواج میباشد. اما اینازدواج هم مانند دیگر ازدواجهای هالیوودیدوام نداشت وی پس از جدایی از (مگیجانسون)، دلباخته (دیناریوز) شد و با ویازدواج کرد. کاترین و اسکات نیز ثمره ازدواج اوبا دینا میباشد. در مورد وی میگویند: او تاکنون5 بار ازدواج کرده و از این ازدواجها 9 فرزنددارد. وی در حال حاضر با (دیناریور) زندگیمیکند و از داشتن فرزندان متعدد احساسرضایت دارد. در ضمن دو فرزند خوانده بهنامهای (فرانچسکا) و (مورگان) نیز دارد. ویچندی پیش برای یافتن یک زندگی آرام و بدونهیاهو مدتی را به دهکده کوچکی در اسکاتلندپناه برد تا در آنجا بدور از زندگی ماشینی وفرزندان متعددش در آرامش بسر برد.گرچه بایدگفت: کلینت از لحاظ مالی همه فرزندانش راتامین کرده است و برای هر کدام در بهترینمنطقه بورلی هیلز و سانفرانسیسکو خانهای ویلاییخریداری کرده است.
بزرگترین موفقیت ایستوور
بزرگترین موفقیت (کلینت ایستوود) در جایگاهکارگردانی رقم خورد. وی در سال 1992 باساختن فیلم (نابخشوده) و در سال 2004 با(عزیز میلیون دلاری) هر بار موفق شد جایزهاسکار بهترین کارگردان و بهترین تهیه کنندگی رااز آن خود کند. آکادمی اسکار در سال 1995 بادادن اسکاری دیگر به او برای کار تهیه کنندگی ازاو تشکر کرد.
حضور (ایستوود) در فیلمها به 5 دهه میرسد.او در این مدت یکی از پرکارترینها بوده است. گفتنی است وی 14 بار مسئولیت کارگردانی،تهیه کنندگی و بازیگری را در یک فیلم بطورهمزمان انجام داده است. همچنین یکی ازموفقیتهای او هدایت قطعه موسیقی Kellys hero بود. او حتی مدتی را به خوانندگیپرداخت و سپس از سوی مردم، شهردار (کارمل)در کالیفرنیا شد. او در یک رایگیری 72 درصدآراء را آورد و به مدت 2 سال در مقام شهردار بهفعالیت پرداخت. اما به عقیده خودش دنیایسینما و هنر بازیگری دلچسبتر از سیاستمیباشد. از این رو خود را از سیاست دور کرد ودوباره جذب سینما شد.
نکاتی از زندگی او
کلینت ایستوود با 5 بار انتخاب شدن به عنوانمحبوبترین بازیگربه همراه (برت رینولدز)محبوبترین هنرپیشه طول تاریخ است. - داشتن جایگاه دوم در مجله (امپایرانگلیس) در بین 100 ستاره هالیوود. در طول بازی در فیلمهای (خوب، بد، زشت،)و (سه گانه مردی بدون نام) که فیلمبردایاش 3سال به طول انجامید، حتی یکبار هم پالتوی خودرا نشت. برگزیده شدن نشست. - از نام او در ترانهها و شوهای مختلفاستفاده شده است. - وی در سال 2000 از سوی انجمن جاناف کندی مدال افتخار دریافت کرد. - برداشتهایش به ندرت به پیش از سهبرداشت میرسد - بزرگترین درخت (اکالیپتوس) قاره آمریکادر زمین محل زندگی او است. - مسنترین کارگردانی است که دو بار اسکارگرفته است اما برای بازی در حسرت اسکار است. - از فیلمهای معروف وی میتوان به:فیلمهای هنگ جانبازان، هیچ وقت خداحافظینکن، فرار از آلکاتراز، جوکید، کادیلاک صورتی،نابخشوده، در خط آتش، جهان کامل، قدرتمطلق، جنایت واقعی، کابوهای فضایی، دخترمیلیون دلاری و.... اشاره داشت،
کلیه حقوق این سایت متعلق به مجله خانواده سبز می باشد. استفاده از مطالب و تصاویر تنها در صورت ذکر نام نشریه و نشانی ksabz.net مجاز می باشد.
بهزاد
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1385 ساعت 05:16 ب.ظ
(نیکلای دالگروکی) خود را (خورشیدخوار) مینامد. او که در ناحیه (دنپر) در کشور اوکراین زندگی میکند تنها با اشعه و انرژی خورشید زندگی میکند. وقتی این خبر را میشنوم به نظرم باور نکردنی میرسد. یعنی امکان دارد که کسیغذا نخورد و انرژی لازم برای فعالیتهای عادی روزانه را تنها از نور خورشید کسب کند. تصمیم گرفتم او را از نزدیک ملاقات کنم و وضعیت او را دقیقتر ببینم. وقتی به دهکده محل زندگی او میرسم مردی را میبینم که با پای برهنه بر روی یک تخته چوب دراز در ایوان خانه خود ایستاده است. او پیراهنی بلند به رنگ نارنجی روشن بر تن دارد که نقش خورشید بر روی سینهاش است. صورتش به زمینیها نمیماند. او خیلی راحت راه میرود و به نظر میرسد نمیخواهد با زمین تماس پیدا کند. او نه گونههای فرو رفتهای دارد و نه چشمهای گودافتادهای و پوستش درست مثل پوست نوجوانان شاداب میدرخشد.مشخص است که نیکلای یک مصاحبه شونده شایسته و کارآزموده است. گویی عادت دارد که با او مصاحبه کنند. یک گروه ژاپنی همین چند روز پیش به دهکده آمده بود. آنها فیلمی درباره نیکلای ساختهاند.
خورشید خوار
نیکلای با لبخند میگوید: این که چرا من خورشیدخوار شدم هیچ ارتباطی با پرداخت پول به سوپرمارکت محله ندارد. این فقط یک روش روحانی است. چرا در تمام ادیان دنیا چندین روز به روزهداری اختصاص پیدا کرده است؟ این به خاطر تزکیه روح و پاکسازی جسم است. برای اینکه انسان تشویق گردد که بلندنظرانهتر به دور و بر خود فکر کند و از هوی و هوسهای ظاهری و زودگذر رها شود. خداحافظی با غذا یعنی خداحافظی با بسیاری از وابستگیهای جسمانی و شهوانی. من به جای غذاهای معمولی انرژی فضا را مصرف میکنم. البته قبل از اینکه غذا خوردن را کاملا کنار بگذارم، مدت چهارده سال متوالی روزه گرفتم. در آن زمان هم فقط سبزیجات، میوهجات و خشکبار میخوردم. بعد غذاهایم تبدیل به مایعات شدند. یعنی به جای غذا، آب سبزیجات پخته، کاکائو و شکلات داغ میخوردم. سپس یک روز مثل اینکه به من الهام شده باشد دریافتم که بدون غذا هم میتوانم زندگی کنم. از آن زمان تا به حال رژیم سختی گرفتهام و تنها چیزی که میخورم چای با عسل و کمی آب جوشیده است. من فقط آب شارژ شده میخورم یعنی درست یک دقیقه قبل از به جوش آمدن آن را سر میکشم. حدودا روزی ده فنجان از این آب مینوشم. بقیه غذای من از خورشید و از فضا و محیط اطرافم به دست میآید. احساس میکنم که خونم دوباره جوان شده است.> میپرسم: (منظورتان این است که وقتی به خورشید خیره میشوید و ساعتها به آن نگاه میکنید، احساس گرسنگی خود را از دست میدهید؟)
گرسنه میشم او میگوید: (خیلی وقت است که من دیگر احساس گرسنگی نمیکنم. خورشید با انرژی خودش مرا شارژ میکند. درست مثل اینکه من یک باتری هستم و شارژ میشوم. به نظر من زمانی میرسد که هر کسی توانایی آن را پیدا میکند که با انرژی خورشیدی ادامه حیات بدهد. درختها و گلها به خاطر عمل فتوسنتز است که وجود دارند. انسان هم جزیی از این طبیعت است. وقتی که انسان خود را از شر غذای خشن معمولی برهاند، انرژی عظیم و قدرتمندی را در بدن خود کشف میکند. این همان انرژی است که قبلا برای انجام هضم غذا از آن استفاده میشد. در این هنگام است که انسان هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی به سطحی کاملا متفاوت با گذشته میرسد و پیشرفت میکند.> آن روز، روز بیست و پنجم ماه آگوست سال 3002 بود. روزی را میگویم که نیکلای تصمیم گرفت طبق قانون گلها زندگی کند. او بر روی ایوان خانه خود ایستاد و به اعضای بدنش یاد داد که روزی سه بار از خورشید انرژی بگیرند و تنها با انرژی آسمان زندگی کنند. به مدت دو هفته بدنش ضعیف و ضعیفتر میشد. در آن مدت نیکلای خواب میدید که نان و کره میخورد و بر سر سفرههای رنگین نشسته است. ولی ناگهان احساس گرسنگی در او از بین رفت. او نسبت به غذا بیتفاوت شده بود و دیگر علاقهای به خوردن در خود نمیدید. نیکلای احساس میکرد روحش کاملا آرامش یافته است. نیکلای صد روز پس از شروع رژیم خورشیدی خود فقط هفت کیلو وزن کم کرده بود. او قبلا در ناحیه قلب و معده خود احساس درد میکرد ولی حالا میگوید که با از دست دادن آن وزن اضافه، دردها نیز از بدنش بیرون رفتهاند و او را رها کردهاند.
کهکشانهای من میپرسم: (هدف اصلی و آرمانی تو چیست؟ با این کار میخواهی بیشتر زندگی کنی یا میخواهی سالم بمانی؟ فکر نمیکنی قیمتی که برای این هدف میپردازی خیلی گران باشد؟)پاسخ میدهد: (یک خورشیدخوار، ماموریت دارد که نور، خوبی و تزکیه نفس را برای مردم به ارمغان آورد. من به مردم کمک میکنم قوی و شادمان باشند و بتوانند در این دنیای وحشی دوام بیاورند. من افکارم را به کهکشانهای دیگر منعطف میکنم.) میپرسم: (مطمئنید که در کارتان کلک نیست؟ نکند یواشکی ساندویچ همبرگر میخورید؟) با آرامش لبخند میزند و میگوید: (من آمادهام و بسیار مشتاقم که توانایی بدنم را به هر کس نشان دهم. هر کسی میخواهد دکتر باشد یا دانشمند. بگویید بیایند و روی من آزمایش کنند. از نظر من هیچ مشکلی وجود ندارد. ناراحت نمیشوم. آن تیم تلویزیونی ژاپنی که اینجا آمده بودند تا فیلمی درباره من بسازند، با خودشان چندین محقق و دانشمند به اینجا آورده بودند. دانشمندانی که بر روی تواناییهای پنهان بدن انسان تحقیق میکردند. آنها از من خواستند که یک سری آزمایشات کامل پزشکی انجام دهم. آنها چند روز در خانه من بودند و تمام کارها و حرکات مرا لحظه به لحظه تحت نظر داشتند و فیلمبرداری میکردند. تمام فعالیتهای جزیی مرا هم تحت نظر داشتند. کارهایی مثل اینکه چطور صبح از خواب بیدار میشوم، چطور دوچرخهام را سوار میشوم و به هواخوری میروم، چطور در باغچه سبزیجاتم، کار میکنم و سبزی میچینم و چطور کمی خودم را خم و راست میکنم و به اصطلاح ورزش میکنم. آنها میگفتند من برای خودم یک رکورد شخصی دارم. هیچکس مثل من روزی سیزده ساعت به خورشید خیره نمیشود.> میپرسم: (نتیجه آزمایشات چه شد؟)
غیرعادی نیستم میخندد: (نتایج نشان داد که من انسان سالمی هستم و هیچ چیز غیرعادی در بدن من دیده نمیشود.) نمیدانم
کلیه حقوق این سایت متعلق به مجله خانواده سبز می باشد. استفاده از مطالب و تصاویر تنها در صورت ذکر نام نشریه و نشانی ksabz.net مجاز می باشد.
بهزاد
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1385 ساعت 05:15 ب.ظ
بیش از پنج میلیون سال است که هرازگاهی اخباری از رویت بشقاب پرندهها و انسانهای فضایی گزارش شده است. تاکنون هزاران برگ پرونده محرمانه برای اثبات وجود این پدیدهها تحت بررسی قرار گرفتهاند ولی هنوز هم بسیاری از جوانب مربوط به <فضاییها> ناشناخته باقی مانده است. موضع دانشمندان نسبت به این گزارشات نیز وضعیت را بغرنجتر مینماید. به نظر میرسد که آنها میل دارند این حرفها را رد کنند ولی باز هم چندان به حرف خود اطمینان ندارند. فضاییها ارتباط نزدیکی به ارتش، علوم و سیاستهای تحقیقاتی قدرتهای جهانی دارند و این موضوع در برخی از مدارک محرمانه موسسات سری دولتهایی همچون آمریکا مثل CIA، FBI، وزارت اطلاعات، ناسا و > NORADفرمانداری دفاع هوایی آمریکای شمالی) وجود دارد.
برخی بر این باورند که این موسسات نه تنها از وجود فضاییها آگاه هستند بلکه سعی دارند تکنولوژیهایی شبیه به تکنولوژی فضاییها را نیز بسازند و ظاهرا به دانشمندان گفته شده است چشم خود را بر روی این موضوع ببندند و در نتیجه موسسات سری به راحتی آزمایشات مخفی خود را انجام میدهند. <لئوناردو اسپرینگ> فضاییشناس آمریکایی از طریق منبعی موثق >که میل دارد نامی از او ذکر نشود) مدرکی به دست آورد که حکایت از وجود موجودات فضایی داشت. این مدرک متعلق به شانزدهم جولای سال 1947 است و ظاهرا قطعهای از یک <شی پرنده> است. در آن سال پس از کشف این شی وقتی واحدهای نظامی و نیروی هوایی آمریکا این قطعه را مورد بررسی قرار دادند، به این نتیجه رسیدند که به دلایل مختلفی ممکن نیست ساخت کشور آمریکا باشد و با اطلاعات دقیقی که دارند، شوروی نیز نمیتوانسته آن را بسازد. وقتی کارشناسان نظامی آن شی را دقیقتر مورد بررسی قرار دادند، قطعهای شبیه به یک موتور اتمی درون آن یافتند. احتمالا این نیروگاه شبیه به یک تبادلگر حرارتی عمل میکرده است. یک قطعه پرنده نیز در قسمت جلویی این شی قرار دارد. دلایلی در دست است که نشان میدهد این شی با کنترل از راه دور هدایت میشده است. آیا این وسیله دلیلی بر وجود آدم فضاییهای کاملا پیشرفته نیست؟ و به گفته این محقق جالب اینجاست که آن موسسات سری ابرقدرتهای دنیا از این وسیله بهره گرفتهاند و از روی آن بمبهای اتمی را ساختهاند.
آدم فضاییها در ماه
در سال 1969 سفینه <آپولو >11 به ماه فرستاده شد. گروه فضانوردان از جمله <آرمسترانگ>، <کالینز> و <اولدرین> پس از چندین ساعت حرکت به سوی ماه، خبر دادند که چند گلوله نورانی اطراف پایههای سفینه هستند و با همان سرعت به دنبال آن حرکت میکنند. این گزارش کارکنان مرکز کنترل را نگران کرد. سه روز گذشت و هیچ انفجاری رخ نداد و آنها به ماه رسیدند. دستیار آرمسترانگ سالها بعد در این باره میگفت: <گلولههای نورانی در فاصله سه فوتی ما بودند. سه بشقاب پرنده به قطرهای پانزده تا سیمتر. مثل این که از یک مخزن اصلی جدا شده بودند. صداهای عجیبی از فرستندهها میآمد. آرمسترانگ موج فرستنده را عوض کرد و به اوپراتور گفت: <میخواهم بدانم جریان چیه؟> اوپراتور خبر نداشت چه شده است و پرسید: <چی شده؟ آنجا اوضاع خوبه؟> یکی از فضانوردان گفت: <قربان، یک چیزهای بزرگی کنار دهانه انفجار سفینه هستند. خداوندا! مثل اینکه روی آن نشستهاند. انگار از روی ماه دارند به ما نگاه میکنند.> پنج ساعت بعد که روحیهها کمی بهتر شد آرمسترانگ و اولدرین تصمیم گرفتند از سفینه خارج شوند و به کالینز گفتند در سفینه آماده بماند تا در صورت بروز خطر به سرعت از ماه فرارکنند. دو فضانورد از سفینه خارج و در تاریکی گم شدند. در حالی که خانوادههایشان با چشمان هراسان بر روی زمین به مونیتورها خیره مانده بودند. زمان به کندی میگذشت تا اینکه بالاخره آرمسترانگ و اولدرین باز گشتند و آرمسترانگ آن جمله تاریخی را گفت <برای یک مرد قدم کوچکی است ولی برای بشریت پرشی بلند.> آنها اثری از آن شیهای فضایی پیدا نکرده بودند اما سالهای پس از آن فضانوردان بارها و بارها چیزهای مشکوکی را در اطراف خود دیدهاند.
آیا فضاییها وجود دارند؟ در حالی که هرگز سند مطمئنی از وجود موجودات سیارات دیگر در دست نیست ولی بسیاری از مردم نمیتوانند قبول کنند که در کهکشانی به این بزرگی که اندازه آن در حدود صد هزار سال نوری است، هیچ موجود زنده دیگری نباشد. این موضوع تا حدی پیش رفته است که در سالهای اخیر توجه خیلیها به دولت آمریکا و ارتباط آن با فضاییها جلب گشته و در این رابطه داستانهای زیادی بر سر زبانها افتاده و فیلمهای زیادی ساخته شده است و راست یا دروغ افراد بسیاری گزارش دادهاند که با چشمان خود آدم فضاییها را دیدهاند.
تجربه بعد از طوفان نام من <لیندون> است و در <ساسکس> استرالیا زندگی میکنم. مدتی پیش وقتی سگهایم را بعد از طوفان برای هواخوری برده بودم، اتفاق خیلی عجیبی برایم افتاد. وقتی طوفان تمام شد توجهم به آسمان جلب شد. دو ستاره برخلاف بقیه ستارگان نور سرخ رنگی داشتند و سوسو میزدند و کاملا نزدیک سطح زمین بودند. این نورها تقریبا ده دقیقه ادامه داشتند تا اینکه من تصمیم گرفتم به خانه برگردم. وقتی به سوی خانه میرفتم به عقب نگاه کردم و دیدم که نور آن دو ستاره خیلی شفاف و سرخ شده است. بعد ستاره کوچکتر به سمت ستاره بزرگتر رفت. نور هر دوتایشان مثل ضربان نبض کم و زیاد میشد. بعد ستاره کوچکتر دوباره به جای قبلی خود بازگشت و پس از چند ثانیه به سرعت برق جهش کرد و به سوی آسمان رفت و ناپدید شد و کمی بعد خط سرخ رنگی که از آن باقی مانده بود نیز محو شد. چیزی که میدیدم برایم باور کردنی نبود به همین خاطر با خود گفتم حتما اشتباه کردهام. ولی روز بعد در روزنامهها خواندم که زنی یک بشقاب پرنده را که نور قرمز رنگی داشته در آسمان دیده است. این زن حتی پنجرههای این بشقاب پرنده را نیز دیده بود.
حادثه در اودسا32 سال پیش بود. برای اینکه بتوانم قرضم را بدهم خیلی کار کرده بودم. خیلی خسته بودم. به همین خاطر وقتی به خانه رسیدم کمی خوابیدم. آن روز یک روز آفتابی تابستانی بود و تمام اتفاقات در روز روشن افتاد. مادربزرگ من در جنوب شهر <اودسا> زندگی میکرد. وقتی خواب بودم او به همسرم تلفن زد و گفت: به استنلی بگو برود بیرون را نگاه کند. یک بشقاب پرنده دارد به سمت خانه شما میآید. من خارج از شهر زندگی میکردم و آن موقع خانههای زیادی آن جا نبود. وقتی بیدار شدم نشستم و کمی در این مورد فکر کردم و با خود گفتم مادربزرگ آدم جدی است. او شوخی نمیکند. بیرون رفتم به اطراف نگاه کردم و ناگهان در سمت غرب شهر، درست بالای برج رادیو و حدودا در یک مایلی خانهام، آن را دیدم. هیچ صدایی نداشت. من و همسرم خیلی هیجانزده بودیم. به سمت رادیو دویدم و آن را روشن کردم و موجها را عوض کردم. در یکی از موجها گوینده داشت میگفت: شنوندگان عزیز الان درست بالای سر ما یک بشقاب پرنده است. این بشقاب پرنده تقریبا 20 دقیقه همان بالا بود. من و همسرم با اتومبیل به سمت برج رادیویی رفتیم. با سرعت در اتوبان پیش میرفتیم. بعد به یک جاده میانبر رسیدیم که به سمت محل بشقاب پرنده میرفت. وقتی کمی جلوتر رفتیم ناگهان اتومبیل خاموش شد و به هیچ صورتی روشن نمیشد. فکر میکنم این کار از طرف بیگانگان صورت گرفته بود. بشقاب پرنده که به رنگ استیل بود، چرخی زد و به سمت شمال رفت و به سرعت از نظر ما پنهان شد.
تعطیلات در لهستان این حادثه تابستان امسال اتفاق افتاد. زمانی که برای تعطیلات به <کوزوو> در لهستان رفته بودیم. ما هر شب بعد از شام برای پیادهروی با چند نفر از اعضای فامیل بیرون میرفتیم. آن شب هم به دشت و جنگلی که در نزدیکی محل اقامتمان بود، رفتیم. هوا تاریک بود و ما فقط با نور چراغ قوه میتوانستیم جلوی پایمان را ببینیم. یکی از پسرعموها یک دفعه گفت: سمت چپمان روی دشت گردباد شده است. به آن جا نگاه کردم ولی چیزی ندیدم. چند دقیقه بعد دوباره همان حرف را زد، من دوباره با بیحوصلگی به آن طرف نگاه کردم و برخلاف تصورم چشمم به گردبادی افتاد که انگار تازه شکل گرفته بود. آن گردباد به شکل سه حلقه دیسک مانند بود که بزرگترین آنها بالاتر از همه قرار داشت و هر سه با سرعتهای متفاوتی به دور خود میچرخیدند. اول زیاد مشخص نبودند ولی وقتی بیشتر به آنها نگاه کردم واضحتر شدند. کمی از آسمان روشنتر بودند، پدرم نور چراغ را به روی آن شی انداخت. انگار آن حلقهها فلزی بودند چون از نور چراغ قوه انرژی گرفتند و رنگشان مثل رنگهای شبرنگ براقتر شد. همهمان ترسیدیم و به سرعت به خانه برگشتیم. ولی آن شی هم دنبالمان آمد، دیگر مطمئن شده بودیم این نور متعلق به چیزی زمینی نیست. وقتی به خانه رسیدیم، هنوز آن جا بود. روز بعد هوا با همیشه فرق میکرد. آن روز باد تندی میوزید و از صبح یک درخت شکسته روی جاده افتاده بود. نمیدانم آن چیزهایی که در آسمان دیدیم چه بودند ولی برای پذیرفتن وجود موجودات فرازمینی برای من کافی بودند.
کلیه حقوق این سایت متعلق به مجله خانواده سبز می باشد. استفاده از مطالب و تصاویر تنها در صورت ذکر نام نشریه و نشانی ksabz.net مجاز می باشد.
بهزاد
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1385 ساعت 05:15 ب.ظ