حسرت

طزتنطبفعتاطسد

حسرت

طزتنطبفعتاطسد

وحی و نبوت

صفحه بعد وحى و نبوت یهودى صفحه قبل
 رضا فرزین

بیایید ساختار آیاتى را که در آنها به گونه‏اى سخن از وحى و نبوت رفته است‏ببینیم. درمعنایى عام، تمامى کلمات به کار رفته در متون مقدس، نوعى وحى، خبر، پیام، نبوت یاچیزى از این سنخ هستند که با وارسى شکل یا محتواى آنها و یا نسبتهایى که با هم و بادیگر جنبه‏هاى زندگى و اندیشه بشر پیدا مى‏کنند، مى‏توان نظریه‏اى در باب ارتباط خدا وانسان طراحى کرد; گر چه در این مقال در پى چنان کارى نیستم، اما شاید گامى در این راه‏بردارم. در هر حال، در اینجا مقصود معناى عمومى و عرفى «وحى و نبوت‏» است و به سهولت‏مى‏توان آن را براى نظیره‏هاى وحى و نبوت اسلامى در فرهنگهاى ادیان دیگر نیز به کار برد.به بیان دیگر، این قلم نه درون کاوى لغات و اصطلاحات را پیش‏خواهد گرفت و نه درگیرگفت و گوهاى ریزه سنجانه درباره معناى آنها خواهد شد. چیزى از دست نخواهیم داد!... زمینه‏ها، سیاقها، کاربردها، تلقیها و تصدیقات مهمترند تا عنوانها یا اسمها و معناها یاتصورات.

به هرحال اینک بیشتر برآنم که تصویرهایى را که کتابهاى مقدس ارائه مى‏دهند، نشان‏دهم. بدین منظور، بخشهایى از "متون مقدس" یهودیان را ورق مى‏زنم و چشم‏اندازى‏مى‏گشایم تا بتوانیم نوعى درک حسى و شهودى ازحال و هواى آیات کتاب پیدا کنیم و به‏مفاهیم و مضامین آنها نزدیکتر شویم.

شاید تاکید این نکته مفید باشد که جملاتى را که صاحب این قلم به کار مى‏گیرد، باید ازجهات دینى و ایمانى خنثى دانست; زیرا در این مقال، تورات و مضامین آن، از نگرش یک‏مؤمن یهودى و یا یک ردیه نویس و یا یک کافر، مدنظر نیست. بى‏گمان ایمان یا کفر به‏فهمهایى خاص راه مى‏برند; اما مى‏خواهیم همانند کسى که لااقل، ارزش میراث فرهنگى بشررا مى‏داند، این گونه آثار را بخوانیم. فواید این کار بى‏شمار است; اما فعلا سخنى در آن نیست‏و تنها باید تاکید کرد: کسى بهتر و بیشتر از متنى بهره مى‏برد که آن را واقع‏گرایانه‏تر بشناسد.

در اینجا موارد گوناگونى از "متون مقدس" یهودیان را که در آنها به صراحت از نبوت یاارتباط آدمى و خدا یاد شده است گزارش خواهم کرد; چرا که برقرارکردن ارتباطى هر چه‏مستقیم‏تر با آیات کتابهاى مقدس ادیان، بیشترین سهم را در شناخت مایه و گوهر پیامهاى‏آسمانى داراست. البته "سنت" شفاهى یا کتبى‏اى که در پیرامون آیات اصلى شکل گرفته‏اند،"شرایط" محیط، و "تاریخ" هر دین نیز بهره‏هاى وافرى از حقیقت دارند که گفت وگو در آنهامجالى دیگر مى‏خواهد; اما همچنان که در هر یک از شقوق سه‏گانه یاد شده، همان آیات‏اصلى کتاب مقدس محور است، این نوشته نیز به دیدن اصول فرا مى‏خواند و به نظر مى‏رسدکه اگر این گونه بحثها پا بگیرند، از این رهگذر، افقهاى تازه‏اى فراروى تحقیقات‏دینى - تاریخى گشوده شود.

خداوند همان گونه که با آدم و حوا سخن مى‏گوید با مار نیز حرف مى‏زند; مار هم با حواگفت و گو کرده است. خداوند به قابیل مى‏گوید: «چه کرده‏اى؟ گوش کن! خون برادرت اززمین برایم فریاد برمى‏آورد!» همچنین با ابى ملک، شاه جرار، در خواب سخن مى‏گوید و اوجوابش مى‏دهد.

خداوند در ابرى ستبر و یا در ستونى از ابر پایین مى‏آید. بوى خوش مى‏بوید. باخود سخن مى‏گوید. درب کشتى را بر روى نوح مى‏بندد. پایین مى‏آید تا بداند. پیمان‏مى‏دهد و براى خود نشان مى‏گذارد تا آن نشان، به یادش آورد.

تکمیل این صحنه‏هاى کاملا بشرى را پرده‏هایى خدایى هم لازم است. اندیشه «خدا یاخدایى بودن برخى موجودات‏» - که همچون جانى در تن تفکرات باستانى پیچیده است واحتمالا روزنى براى نفوذ به نوشته‏هاى ادیان نیز هست - چنین پدیدار مى‏گردد: «چون‏آدمیان بر روى زمین زیاد شده بودند و دخترانى برایشان به دنیا آمدند، خدائیان دیدند که‏دختران آدمیان چه زیبایند، و از میان آنان که مى‏خواستند، زنانى برگزیدند.» فرعون، یوسف را مردى مى‏داند که «روح خدا در وى است‏». خداوند گفته بود که یوشع پسر نون‏مردى «الهامى‏» است.

و آدمیان به سادگى با خداوند تماس مى‏گرفتند، «رفت تا از خداوند جویا شود× خداوندبه وى پاسخ گفت، "دو ملت در شکم دارى....";

«در روزگاران گذشته در اسرائیل چون کسى آهنگ درخواست از خدا مى‏داشت چنین‏مى‏گفت، "بیایید تا نزد غیبگو برویم" زیرا نبى امروز را آن روز «غیبگو» مى‏گفتند.»... «وآنان به شهرى که مرد خدا در آن مى‏زیست رفتند. »; «و اینک چون بلعام دید برکت دادن‏اسرائیل پسند خداوند است، مانند بارهاى پیش به دنبال طالع نرفت، بلکه رو سوى بیابان‏کرد× چون بلعام چشم برداشت و دید...، روح خدا بر او آمد و...» و داستان دلکش بلعام دراین فراز شورى دیگر مى‏آفریند.

اما تو گویى گاه مقصود خدا به راحتى فهمیده نمى‏شود، یا شاید تحملش براى نبى‏سنگین است و یا آنکه او غم مردمان دارد. اما حکایت همچنان ادامه مى‏یابد: سموئیل،شائول را با سخن خدا آشنا مى‏کند، « ... × پس از آن باید به طرف تپه خدا که جایگاه‏قراولان فلسطینى است، راهت را پى‏گیرى. آنجا چون به شهر درآمدى، گروهى از انبیا که اززیارتگاهى پایین مى‏آیند و در پیش ایشان چنگ و دف و ناى و بربط است و در خلسه‏سخن مى‏گویند، به تو برخواهند خورد× و روح خداوند تو را خواهد گرفت و همراه ایشان به‏خلسه سخن خواهى‏گفت; مرد دیگرى خواهى شد×... × چون شائول برگشت تا از نزدسموئیل برود، خدا او را دلى دیگر داد; و درست در همان روز، همه آن نشانه‏ها هست‏شد×»... داستان شگفت‏آور شائول و داوود را در بابهاى 16 تا24 مى‏توان دنبال کرد و باحکایاتى از روح خوب یا بد خدا که بر کسى مى‏آید، و یا نحوه پرسش از خداوند و جواب اوآشنا شد.

اما قصه‏هاى آدمى و خدا پیچیده‏تر از اینها بود: «خداوند گفت: دم من در انسان براى‏همیشه نمى‏پاید; چراکه او نیز از گوشت است; بگذار روزگارش صدو بیست‏سال باشد×» اماچون به زودى فساد و تباهى آدمى زیاد شد: «.... خداوند پشیمان گشت که انسان را در زمین‏آفریده است، و دلش غمگین شد×» پیش از این نیز خدا از آدمى چیزهایى دیده بود: «وخداوند خدا گفت: "اینک که انسان مانند یکى از ما شده و نیک و بد را شناخته، اگر دست‏دراز کند و از درخت زندگى نیز گرفته، بخورد و تا به ابد زنده ماند، چه خواهد شد؟!"» و درجایى دیگر:

«همه در زمین هم زبان و هم سخن بودند×... × خداوند پایین آمد تا به شهر و برجى که‏انسان ساخته بود، نگاهى اندازد× و خداوند گفت: اینک که همه جا یک جور مردم و یک زبان‏در کار است، اگر بدین گونه که دست‏به کار شده‏اند، پیش رود، هیچ کارى که بخواهند، ازدسترس ایشان بیرون نخواهد بود× پس بیایید پایین رویم و گویش ایشان را در آنجا در هم‏ریزیم، تا دیگر کسى سخن دیگرى را در نیابد×»

بارى، رابطه خدا و آدمیان همیشه هموار و راحت نبود و زمانى نیز کار گره مى‏خورد: «وشائول از خداوند پرسید، اما خداوند به او پاسخ نداد; نه در خواب، نه با اوریم و نه به‏انبیا× پس شائول به درباریان خود گفت: زنى که یار ارواح باشد، برایم بیابید تا نزد او رفته به‏وسیله وى جویا شوم ... × ... خواهش دارم برایم به واسطه روح غیبگویى‏نما. آن کس را که‏به تو مى‏گویم برایم برآور×» اما دیر زمانى بود که این کارها ممنوع بود و آن زن ترسید، به‏علاوه شائول را هم شناخته بود; ولى شائول وى را اطمینان داد و : «... گفت: "مترس! چه‏مى‏بینى؟" و زن به شائول گفت:" موجودى خدایى مى‏بینم که از زمین برمى‏آید"×... پس‏شائول دانست که سموئیل است; و به کرنش بر زمین افتاد×»

همان گونه که انبیاى یهوه و شاگردان انبیا در کار بودند، انبیاى بعل و انبیاى‏دروغین نیز بودند.

در دوره‏هایى فغان از کارهاى انبیاى دروغین بالا مى‏گرفت; اما مایه شگفتى است که ازطرفى براى باز شناختن انبیاى راستین از دروغ زنان، نشانه‏اى ساده و طبیعى، ولى زمان بر،ارائه مى‏شود و از سوى دیگر همان نشان نیز دلیلى بر راستى کسى نمى‏شود، بلکه ممکن‏است‏خدا مردمان را با آن آزموده باشد! اما تنها این نیست. با دیدن بابهاى 13 و 22 از کتاب‏اول پادشاهان، آدمى در تحیر مى‏ماند که تعارض این نبوتها چگونه شکل مى‏گرفته است.

مى‏دانیم که خداوند به موسى گفته بود: «باید از میان اسرائیلیان برادرت هارون را باپسرانش پیش آورده تا کاهن من باشند» و موسى زمانى گفت که کاش همه قوم خدا نبوت‏کنند و یوشع نباید بخلى بورزد; ولى حالات نبوت متنوع و مرموز بودند: در خواب و با رویانبوت داشتند. گاه طالع مى‏دیدند و ارواح تسخیر مى‏کردند. اوریم و تمیم و ایفود ومانند آن داشتند و با آنها کهانت مى‏کردند; گر چه این امر گاهى منشا گمراهى مى‏شد و یااحیانا به آن عمل نمى‏کردند. در کتاب آمده است:

«و او گفت: سخنانم را گوش گیرید: هنگامى که در میان شما نبى خداوند پیدا مى‏شود،من خود را در رؤیا به او مى‏شناسانم; در خواب با او سخن مى‏گویم× درباره بنده من موسى‏چنین نیست; در همه خاندانم او درست کردار است× با وى دهان به دهان ، آشکارا و نه دررمز و راز، سخن مى‏گویم. او مانند خداوند را مى‏بیند...»

پسر نون، یوشع که مردى الهامى بود و موسى مى‏بایست «بر او دست گذارد»، مکلف‏مى‏شد تا «... پیش العازار کاهن رود و او در پیشگاه خداوند به جاى یوشع فرمان اوریم را جویاشود. باید همه قوم، او و تمام اسرائیلیان، با چنین دستورى بروند و با چنین دستورى‏بیایند.»

گاه نیز هنگام ارتباط، با خداوند جر و بحث مى‏کردند و یا از در امتحان در مى‏آمدند.خداوند نیز گاه تهدید مى‏کرد و گاه «سنگى پیش پاى شخص‏» مى‏انداخت تا او را هلاک کندیا به هوشش آورد; اما بدتر از اینها، گاه انبیا را گمراه مى‏کرد! در قصه باب 13 از کتاب اول‏پادشاهان، نبى الهام یافته به راحتى سخن نبى پیر را مى‏پذیرد و بر خلاف پیام پیشین عمل‏مى‏کند، و داستان هم به سرانجام غریبى مى‏رسد; و در حکایت‏باب 22 به جاى تکذیب‏انبیاى جبهه مقابل، میکایا رویایى نقل مى‏کند که با این جمله عجیب پایان مى‏پذیرد: «این‏گونه خداوند روحى دروغگو در دهان همه انبیاى تو گذاشته، زیرا خداوند به بدبختى تو حکم‏کرده است‏»!

به راستى حزقیال نبى چرا چنین گفته است:

«... خداوند خدا چنین گفت: ... اگر کسى از خاندان اسرائیل رو سوى بتهایش دارد و ازگناهى که مایه لغزشش بوده روگردان نباشد و باز نزد نبى آید، من خداوند به شمار بتهایى که‏با خود مى‏آورد، بدو پاسخ خواهم گفت. این گونه خاندان اسرائیل را خواهم گرفت تا سزاى‏پندارهایشان را ببیند; زیرا با بتهاى خود، از من بسى دور افتاده‏اند × ... و اگر نبى فریب‏خورد و [براى آن کس] سخنى بر زبان آرد، من خداوند بوده‏ام که آن نبى را فریب داده‏ام، براو دست دراز کرده، وى را از میان قوم خود، اسرائیل، نابود خواهم ساخت. چنین سزاى‏خویش خواهند کشید; سزاى درخواست کننده و سزاى آن نبى یکسان خواهد بود تا دیگرخاندان اسرائیل از من دور نگردند و خود را با این همه قانون شکنى آلوده نسازند».

و یا چرا ارمیاى نبى مى‏گوید، «خداوند اعلام مى‏دارد:

"و در آن روزفکر شاه، و فکر بزرگان از کار خواهد افتاد;

کاهنان گیج‏خواهند گشت و انبیا مات خواهند ماند"

و من گفتم: "آه! خداوند خدایا! بى‏گمان این قوم و اورشلیم را فریب داده‏اى که مى‏گویى: "روزگارت خوب خواهد شدولى کارد به استخوان مى‏رسد!"»

باب 20 ارمیا از عجایب است. پس از آنکه گفتار او با فشحور کاهن به پایان مى‏رسد، این‏سوگواره به دنبال مى‏آید:

"فریبم زدى خداوندا! و فریب خوردم;

بر من چیره گشتى و حکمفرما شدى;

همیشه مایه خنده بوده‏ام;

همیشه ریشخندم مى‏زنند;

چرا که هر دم سخن مى‏گویم، باید فغان کنم;

باید فریاد برکشم: "بى قانونى و چپاول !"زیرا سخن خداوند وامى‏داردم.

رسوایى و خوارى همیشگى;

با خود اندیشیدم: "یادى از او نخواهم کرد;

دیگر به نام او سخن نخواهم راند"

اما[سخن او] چون آتشى پرخروش، در دلم بود;

زندانى استخوانهایم;

نتوانستم نگهش دارم، بى یاور بودم;

و در باب 23 ارمیا: خداوند خشم مى‏گیرد:

"آه! شبانانى که گذاشتند گله مرغزار من دور شوند و پراکنده گردند ..." سرنوشت‏بدى درانتظار آنان است. «...

زیرا از انبیاى اورشلیم‏بى‏خدایى در همه سرزمین پخش شده است‏».

«خداوند لشگرها چنین گفت: "به سخنان انبیایى گوش مده‏که برایت نبوت مى‏کنند.

آنان تو را گول مى‏زنند.

نبوتهایى که گویند از دل خودشان است، نه از دهان خداوند".

خداوند مى‏گوید:

"من آن انبیا را نفرستادم;

اما آنان بشتافتند.

با آنان سخن نگفتم،ولى نبوت کردند;

اگر آنها با من در رایزنى بوده‏اند، بگذار سخنانم را به قوم باز گویند و آنان را برگردانند از راه‏هاى بد و کردار شیطانى خویش".

«خداوند مى‏گوید: "آنچه را انبیا مى‏گویند شنیده‏ام، که به دروغ به نام من نبوت مى‏کنند:"خواب دیده‏ام! خواب دیده‏ام!" تا به کى انبیایى که به دروغ نبوت مى‏کنند - انبیاى دلهاى‏حقه‏باز خویش - در سر مى‏پرورانند که قومم نام مرا فراموش کنند؟! ......بگذار تا آن نبى که‏خوابى دیده، خوابش را بگوید، و بگذار آن که سخنم را دریافته، سخنم را درست‏باز گوید! کاه‏را با گندم چه کار؟!" خداوند اعلام مى‏دارد: "ببین! سخنم مانند آتش است، و چون پتکى که‏سنگ را خرد مى‏کند!"

خداوند اعلام مى‏دارد: "جز این گمان مبر! با انبیایى که سخنانم را از یکدیگر مى‏دزدند،رو به رو خواهم شد!" ...»

و پس از آن، ارمیا از قول خداوند آورده است:

«اگر آنان به راستى نبى هستند و سخن خداوند باایشان است‏بیایند نزد خداوند لشکرهامیانجى‏گرى نمایند تا او مخزن‏هاى به جا مانده در خانه خداوند،...، را نگذارد به بابل برند!»

بارى، از دروغزنان که بگذریم، تکلیف خویش را با دیگرانى که به راحتى نمى‏توان آنان رامتهم دانست، نمى‏دانیم! شگفتیهاى کار انبیاى بنى اسرائیل و یا متون مقدس عبرانیان‏بسیار زیاد است! اما شاید این همه رمز و راز را، طبیعت‏ساده و سراپا بشرى حالات مختلف‏وحى و نبوت اسرائیلى بتواند در خود هضم کند. براى مثال، به این آیه توجه کنید: «خداوندبه قابیل گفت: "برادرت هابیل کجاست؟" و او گفت:" نمى‏دانم! مگر پاسبان برادرم هستم؟!"»قابیل به خداوند مى‏گوید: «سزایم از توانم بیشتر است‏» و خداوند مى‏پذیرد: «خداوند به اوگفت: "عهد مى‏کنم اگر کسى قابیل را بکشد، تاوانى هفت چندان بر او باشد." و خداوند بر قابیل‏نشانى گذاشت، و گر نه، هر که او را مى‏دید وى را مى‏کشت‏».

در داستانهاى یعقوب و ابراهیم این جنبه جذبه‏اى دیگر دارد: «یعقوب راه خود پیش‏گرفت و فرشتگان خدا با او رو به رو شدند» ... و آنگاه «یعقوب تنها ماند و مردى تا دم سحربا او دست و پنجه نرم مى‏کرد» ... ولى غلبه حریف بر یعقوب مشکل شد... و یعقوب از اوبرکت مى‏طلبید ... «او گفت: "نام تو دیگر یعقوب نه، بلکه اسرائیل خواهد بود; زیرا تو باخداییان و آدمیان به چالش برآمده، کامیاب گشته‏اى" × یعقوب پرسید: "درخواست دارم‏نامت را به من بگویى"; اما او گفت: "نباید نامم را بپرسى" و با او خداحافظى کرد× ...× پس‏یعقوب آنجا را فنیئیل نامید، و مقصودش این بود: "موجودى خدایى را رو در رو دیده‏ام، اماهنوز جان در بدن دارم"»

«خداوند کنار بلوطستان ممرى بر وى پدیدار گشت; روز گرم شده و او دم خیمه نشسته‏بود × چشم که برداشت، سه مرد را دید که نزدیک او ایستاده‏اند» و قصه ادامه مى‏یابد وضمایر و افعال آن به تناوب مفرد و جمع مى‏شوند; «آنگاه خداوند گفت: "ستم سدوم و عموره‏از اندازه گذشته و گناهشان بسیار سنگین شده است! ×مى‏خواهم پایین روم ببینم آیا همان‏گونه که فغانش به من رسیده است کرده‏اند; و گرنه خواهم دانست!" × مردان از آنجا به سوى‏سدوم روان گشتند و ابراهیم پیش خداوند برپا بماند ×» اینک ابراهیم با خداوند رایزنى‏مى‏آغازد و زیبایى کار آن غمخوار مردمان به کمال مى‏رسد; ... و «لوت کنار دروازه سدوم‏نشسته بود که آن دو فرشته شامگاه به سدوم درآمدند ... و «... زیرا مى‏خواهیم اینجا راویران کنیم، چون فریاد از دست اینان چنان نزد خداوند بالا رفت که خداوند فرستادمان تاویرانش کنیم‏».

در داستان شاه جرار نیز مى‏بینیم که ابى‏ملک در خواب با خداوند محاجه مى‏کند وخداوند هم با آنکه تصدیقش کرده بود، از تاکید و تهدیدش فرو گذار نمى‏کند!

داستانهاى ابرام و موسى نیز بسیار عجیب و خودمانى‏اند:

«چندى بعد، سخن خداوند در رویایى به ابرام رسید. او گفت:

مترس ابرام!

من سپرى براى توام.

پاداشت‏بسیار بزرگ خواهد بود;

اما ابرام گفت: "خداوند خدایا! مى‏بینى که دارم بى‏بچه مى‏میرم و این که سرپرست‏خاندانم [خواهد بود] العازار دمشقى است! چه مى‏توانى به من بدهى!" و افزود: "چون‏فرزندى به من نداده‏اى، پیشکارم وارث من خواهد بود" و آنگاه خداوند ملاطفت مى‏کند وبشارت فرزندانى به فراوانى ستارگان مى‏دهد و در نتیجه: «و چون به خداوند اعتماد ورزید، اواین را از شایستگى‏اش دانست‏».

بابهاى 3 تا 7 از سفر خروج، در بردارنده گفت و گوهاى موسى و خدا است و به جالبترین‏شکلى بیان کننده حالات آنهاست!

«اما موسى به خدا گفت: "من که باشم که به نزد فرعون آیم و اسرائیلیان را از مصر آزادگردانم؟"» ... «و چون از من بپرسند "نام او چیست؟" بدیشان چه گویم؟» ... گر چه خداوندگفته بود که همه گونه عجایب خویش را در میان مصریان به ظهور خواهد رساند: «اما موسى‏جواب داد و گفت: "چه کنم اگر باورم نکنند و گوش به من نسپارند، ولى گویند خداوند بر توظاهر نشده است؟" و باز دوباره و پس از نشانه‏هایى که اینک بالعیان دیده بود: «اما موسى به‏خداوند گفت: "درخواست مى‏کنم خداوندا!من هرگز مرد سخن نبوده‏ام! نه پیش از این و نه‏اینک که با بنده‏ات سخن گفته‏اى، من دیرگوى و کند زبانم!" و چون خداوند حجت مى‏آوردو وعده همراهى مى‏دهد، باز: «اما موسى گفت: "درخواست میکنم خداوندا! کسى دیگر را بدین‏کار بگمار!"» و خداوند بر موسى خشم مى‏گیرد; اما تنبیهى در کار نیست و هارون را همراه وى‏مى‏کند.

نظیر این حالات، گر چه در موضوعى دیگر، در سفر اعداد آمده است، که از خواندنى‏ترین‏بخشهاى تورات است:

«چرا با بنده‏ات بدرفتارى مى‏کنى، چرا از الطاف تو بى‏بهره شده‏ام و تو بار تمام این قوم رابر من نهاده‏اى؟× مگر همه این قوم را من آبستن بوده‏ام؟ مگر آنها را من زاییده‏ام که به من‏مى‏گویى "مانند پرستارى که کودک را در آغوش مى‏برد، اینان را در آغوش خود مى‏بر!" رو به‏سرزمینى که به سوگند براى پدرانشان وعده کرده‏اى؟ × ...»

در کنار این سادگى در رفتار و گفتار با خدا، نکته دیگرى خودنمایى مى‏کند که از قضا باآن سادگى یاد شده، هم خانوادگى عرفى نزدیکى دارد: ... تغییرات تصویرى و تنوعات بیانى‏متون مقدس عبرانیان، شاید تناقص و هافت‏باشند، اما بسیار محتمل‏تر آن است که کلیدفهم این متون باشند.

نمونه‏هاى سرشار دیگرى را اینک با شروع از ساده‏ترین مورد، مدنظر قرار مى‏دهیم.

با آنکه نام یعقوب به "اسرائیل" تغییر یافته بود، اما: «چنین شد که اسرائیل با همه آنچه‏داشت کوچ کرد و به بئر شبع آمد و در آنجا براى خداى پدرش اسحاق قربانهایى پیشکش‏کرد× خدا، شب، در رویایى صدایش زد: یعقوب! یعقوب!...» و در حکایت ابراهیم: «آنگاه‏فرشته خداوند از آسمان او را صدا زد... زیرا اینکه مى‏دانم که از خدا مى‏ترسى، چون پسرت وجگرگوشه‏ات را از من دریغ نداشته‏اى ×» «و ابراهیم بر آن موضع نامى مى‏گذارد که مفهوم‏«سرور من‏» و یا «یهوه‏» را در بردارد! در داستان یعقوب نیز دیدیم که وى به گروهى از"فرشتگان خدا" برمى‏خورد، اما با "مردى" درگیر مى‏شود، ولى اسم دریافتى او (اسرائیل) به‏معناى کسى است که با "خدا" دست و پنجه نرم کرده; اما عجیب است که با این حال، ازحریف، "نامش " را مى‏پرسد. ولى با آنکه او از پاسخ تن مى‏زند، کتاب مقدس یهودى مى‏گویدکه منظور یعقوب چنین بوده است: «... موجودى خدایى را رو در رو دیدم ...»

حال به موردهاى پیچیده‏ترى مى‏رسیم. باید اندیشید که حال و هواى این صحنه‏هاچگونه بوده است. تمایز بین ده فرمان با گفت و گوهاى دیگر به چه معنى است؟ تکرارهابراى چیست؟ و نهایتا این همه تنوع در بیان و تغییر نسبت فعلها و فاعلها براى چیست؟

«و خداوند به موسى گفت: "در ابرى انبوه نزد تو خواهم آمد تا چون با تو سخن گویم،مردم بشنوند و نیز ازین پس همیشه بر تو اعتماد کنند ..."» ... «در این هنگام، همه کوه سینادر دود فرو رفت; زیرا که خداوند در آتش بر آن فرود آمده بود; مانند کوره‏اى دود برمى‏خاست‏و همه کوه به شدت مى‏لرزید.»

«خدا همه این سخنان را بر زبان آورده، گفت‏» و ده فرمان به دنبال مى‏آید و... «همه قوم‏شاهد رعد و برق، غرش کرنا و کوه که دود برمى‏آورد، بودند; و چون قوم این را دیدند، پس‏رفتند و دور ایستادند× به موسى گفتند: "تو با ما سخن گوى و فرمانبرداریم، اما مگذار خدا باما سخن گوید و گرنه مى‏میریم" × پس قوم دور ایستادند و موسى به ابر ستبرى که خدا در آن‏بود، نزدیک آمد × خداوند به موسى گفت: به اسرائیلیان چنین خواهى گفت: "شما خود دیدیدکه من از همین آسمان با شما سخن گفتم ×"

در جایى دیگر، از این قصه چنین یاد مى‏شود:

«خداوند در کوه و از میان آتش با شما رو در رو سخن گفت× - در آن هنگام براى رساندن‏سخنان خداوند به شما من بین خداوند و شما ایستادم، زیرا شما از آتش مى‏ترسیدید و به‏کوه برنیامدید - ...» بدنبال این نیز آن نکات به گونه‏اى جالب تکرار شده است.

در اینجا تعبیر «رو در رو» آمده، ولى در باب پیشین تعبیر «صدا شنیدید، اما شکلى‏ندیدید»، آمده بود; به علاوه همین جا نیز مى‏بینیم که گرچه موسى بین خدا و مردم بود،ولى گویا خدا با مردم در حالت چهره به چهره قرار داشته است; اما قبلا دیدیم که اصلا خداوندبا آنان سخن نگفته است و گرنه مى‏مردند! بلکه چهره و احتمالا حتى صدایش از مردم پنهان‏بوده است! بعد از این نیز، تعبیر «سخنان کامل‏» و یا «ده فرمانى‏» که خداوند به آنها «خطاب‏کرده بود» در کار است.

تتمه باب 20 و تمامى بابهاى 21 تا23 را احکام ریز و درشتى تشکیل مى‏دهند که موسى‏به مردم رسانید. باب 24 به لحاظ ترکیب، از عجایب سفر خروج است. تکرارهاى تو در تویى‏حاکى از شنیدن وحى و رساندن آن به مردم و تعهد گرفتن از ایشان دارد.

«خداوند به موسى گفت: " نزد من به کوه بالا آى و آنجا بمان; و لوحه‏هاى سنگى وآموزشها و فرمانهایى را که نوشته‏ام تا ایشان را بیاموزى به تو خواهم داد."... و سرانجام، «وموسى به میان ابر داخل شده به فراز کوه برآمد، و موسى چهل روز و چهل شب در کوه‏بماند×» «خداوند موسى را گفت‏» و احکامى بیان مى‏دارد که از کثرت جزئیات، گیج کننده‏است! ولى جالب است که در آخرین آیه چنین مى‏گوید: «نیک بنگر! و آنها را چونان نمونه‏هایى‏که در کوه به تو نشان داده مى‏شود، بساز».

آنگاه در بابهاى 26 تا31 باز احکامى ریز مطرح مى‏شود که به راستى عجیب است; اماعجیب‏تر آن است که باب 31 به این آیه ختم مى‏شود: «چون گفت و گو با او را در کوه سینا به‏پایان برد، دو لوحه پیمان، دو لوحه سنگى نوشته شده با انگشت‏خدا، را به وى داد.»

در باب 32، از حکایت‏شکستن لوحها به دست موسى یاد شده و در باب 34: «... دو لوحه‏سنگى چون خست‏بتراش; و سخنانى را که بر لوحه‏هاى نخستین بود و آنها را شکستى، براین لوحه‏ها خواهم نوشت ... و دو لوح سنگى را با خود برداشت‏» ... اما کمى بعد، با تعجب‏فراوان مى‏بینیم که: «و خداوند به موسى گفت: "این فرمانها را بنویس; زیرا بر طبق این فرمانهابا تو و با اسرائیل پیمان مى‏بندم"× و او چهل روز و چهل شب آنجا با خداوند بود; نانى نخوردو آبى ننوشید، و سخنان عهد، یعنى ده فرمان" را بر لوحه‏ها نوشت×» و آنگاه بابهاى 35 تا40 و تمامى 27 باب سفر لاویان را احکام کوچک و بزرگ دیگرى دربر مى‏گیرد.

و اینک نمونه‏هایى دیگر: گاه فرشته خداوند چنان سخن مى‏گوید که گویى خود خدا است‏که تکلم مى‏کند: «فرشته خداوند از جلجال به بوکیم برآمد و گفت :"من تو را از مصر آوردم ...و گفتم: هرگز پیمان خویش با تو را نخواهم شکست..."»در جایى دیگر پیش از این آمده است: «فرشته خداوند درآتشى فروزان از میان بوته‏اى براو نمایان گشت ...» اما اندکى بعد: «هنگامى خداوند دید او نزدیک آمده تا ببیند، خدا از میان‏بوته صدایش زد: موسى! موسى!»

اوصاف مشابه و متناظرى که براى خدا و انسان یاد شده‏اند و نحوه ارتباط بسیار طبیعى وعرفى آنان، آدمى را در حیرت غریبى مى‏افکند. آیا انسانها با خدا مواجه مى‏شده‏اند یاخویشتن را در آینه او مى‏دیده‏اند؟ گرچه کتاب مقدس تصریح دارد که:

«و خدا گفت: بیایید انسان را به صورت خودمان بسازیم، مانند خود. آنان بر ماهیان دریا،پرندگان آسمان، چارپایان، همه زمین، همه خزندگانى که بر زمین مى‏خزند، باید فرمانروایى‏کنند× و خدا انسان را به صورت خود آفرید; به صورت خدا آفریدش; نر و ماده‏آفریدشان×»

اما فراموش نکرده‏ایم که: آدمى با خوردن از درخت ممنوعه باز مانند یکى از خدایان شده‏بود و بلکه امکان داشت از آن حد شباهت نیز فراتر رود! ولى آنچه عجیب‏تر از همه است،هنوز نیامده است:

«خداوند به موسى پاسخ گفت: ببین! تو را براى فرعون به جاى خدا مى‏گذارم که برادرت‏هارون پیامبرت باشد × هر آنچه را به تو فرمایم بازگو خواهى کرد و برادرت هارون با فرعون‏سخن خواهد گفت تا اسرائیلیان را بگذارد از سرزمینش رهسپار گردند×»

درست همانگونه که پیش از آن آمده بود: «تو باید با او سخن گویى و واژه‏ها را به زبانش‏دهى - و چون سخن مى‏گویید من با تو و با او خواهم بود و به هردوى شما خواهم گفت چه‏کنید - × و به جاى تو او باید با قوم سخن گوید. پس او سخنگوى تو مى‏شود و تو براى اوچون خدا خواهى بود.»
صفحه بعد صفحه قبل

WebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سایت های ایرانی

خدای عهد عتیق

صفحه بعد خداى عهد عتیق صفحه قبل
 مهراب صادق‏نیا
اشاره

بى‏گمان، شاکله آموزه‏هاى ادیان بر درک چگونگىِ پیوند بشر با خدا استوار است و ?دیانت موضوعِ رابطه انسان با خداست?. یهودیت از جمله ادیان توحیدى است که فهم آن بدون درک تصویرى که از تعامل خدا و بشر ارایه مى‏دهد ناممکن است. خداى عهد عتیق خدایى است حاکم و قانونگذار؛ او شهریار زمین است که پادشاهانِ جهان از هیبت بى‏مثالش به خود مى‏لرزند؛ خدایى که بندگانش باید از او بترسند، آن‏گونه که جرأت نکنند نامش را بر زبان برانند. خداى ملىِ یهودیان خداى آنان است و نه دیگران و آنان قوم خدایند نه دیگران. خداى عهد عتیق خدایى است بیرونى که فاصله‏اش با انسان از بین نمى‏رود و اگرچه، گاه فرمان مى‏دهد تا بندگانش بدو عشق بورزند، ولى اگر بنده‏اى بخواهد و یا بتواند او را دوست داشته باشد، بى‏گمان، این عشق از دروازه وحشت گذشته است. خداى عهد عتیق، حاکمِ اطاعت‏طلبى است که تنها در چارچوب قانون با بندگانش در تعامل است.
بى‏تردید، تصور چگونگىِ تعامل انسان با خدا از ابتدایى‏ترین آموزه‏هاى ادیان به شمار مى‏آید و این آموزه‏اى است که سهم شایانى را از متون دینى مختلف به خود اختصاص داده است و اساس دیانت ادیان را تشکیل مى‏دهد، به گونه‏اى که مى‏توان گفت ?اساسا دیانت موضوعِ رابطه‏اى است بین انسان و خدا?(1). دیگر آموزه‏هاى ادیان کم و بیش، مستقیم یا غیرمستقیم، در تلاشند تا این ارتباط را روشن‏تر رسم نمایند.

گذشته از اساس دین، تدین آدمیان نیز در سایه چنین تصویرى سامان مى‏پذیرد. مى‏توان گفت اساس دین‏ورزى آدمیان در گرو برداشتى است که از تعامل خود و خدا دارند. به همین دلیل و به سبب اختلاف و تفاوت این تصاویر، تدین‏ها هم متفاوتند. اندکى درنگ در تعریف دانشمندان، ما را در این عقیده استوارتر مى‏سازد که تصاویر رابطه خدا و انسان تصاویر یکسانى نیست. براى نمونه، خداى افلاطون آفریدگار هستى است؛ خداى مالبرانش واضع قوانین عمومى است؛ خداى دکارت استوارگرِ قوانین حرکت و خداى لایب‏نیتس مهندس و معمار عالم است.(2)
در پرتو همین تفاوتِ تصویرهاست که خداى فلاسفه واجب الوجود، خداى فقیهان خداى معبود و مولى، خداى عارفان خداى محبوب و خداى عامیان خدایى همراز و همیار است و باز به همین دلیل است که بیماران با خداى شفابخش گفت‏وگو مى‏کنند، در حالى که خاطیان با خداى بخشایش‏گر، و خواهشمندان با خداى بخشنده، و دلدادگان با خداى معشوق هم سخن مى‏شوند.

آن جمله معروف پاسکال، که بر پارچه‏اى نگاشته و بر نیم تنه خود دوخته بود و تا آخرین لحظه‏هاى عمر خود به همراه داشت، به روشنى بر این تفاوت تصویرها اشاره دارد. وى در آن نوشته، چنین نگاشته بود: ما در زیر عنوان آتش چنین مى‏خوانیم ?خداى ابراهیم، خداى اسحاق، خداى یعقوب نه خداى فلاسفه و محققان?.(3) نمایان است که گریز پاسکال از بى‏خدایى به خدا باورى نیست، بلکه وى از خدایى به خداى دیگر مى‏گریزد؛ از خداى فلاسفه به خداى ابراهیم.
چگونگىِ درک تعامل انسان با خدا، مى‏تواند تلقى و تعریف خاصى را از سایر آموزه‏هاى ادیان ارایه دهد. آموزه‏هاى اخلاقى و تشریعىِ ادیان، در پرتو این تصویر معنا پیدا مى‏کند و اگر این تصویر تفاوت کند، این تلقى از آموزه‏ها نیز تغییر مى‏کند. براى مثال، اگر شریعت، رابطه خدا با انسان و رابطه عبد و مولا درست است و یا رابطه حاکم با محکومینِ خود، چنین تعریف مى‏شود ?مجموعه‏اى از قوانین که توسط حاکم وضع مى‏شوند?،(4) در حالى که اگر تعامل خدا و آدمیان، رابطه پدر و فرزند و یا آموزگار با شاگردانش تصویر شود، آنگاه شریعت چنین تعریف مى‏شود: تعلیمى پدرانه براى سعادت آدمى.(5) درنگ در این دو تعریف، ما را به این نکته رهنمون مى‏شود که تفاوت میان تعریف اول و دوم به اندازه تفاوت میان خداى حاکم و خداى پدر است و به هر اندازه خداى حاکم با خداى پدر در تفاوت است، تعریف نخست با تعریف دوم در تفاوت است. به همین دلیل، در نگاه اول شریعت از تمامى آمیزه‏هاى عاطفى و احساسى که در تعریف دوم نهفته است، بى‏بهره است و روشن است که آدمى هر کدام از این دو تصویر را داشته باشد، رفتار متفاوتى در مقام دین‏ورزى و التزام به شریعت خواهد داشت بدین جهت برآنیم تا در این نوشته به اختصار، به خدا و رابطه‏اش با انسان در عهد قدیم بپردازیم؛

در عهد عتیق، خداوند خدایى است یگانه: ?ترا خدایان دیگرى غیر از من نباشد?.(6) فرمان این خداى یگانه مبنى بر این‏که بنى‏اسرائیل خدایان دیگرى را نپرستند(7) و هشدارهاى پى‏درپى در این مورد و تأکید بر این‏که او خدایى غیور است،(8) به طور ضمنى مى‏رساند که آن خدایان به اندازه خداى حقیقى از واقعیت بهره داشته‏اند. بر این اساس باید گفت اگرچه عهد عتیق بر خدایى یگانه تأکید دارد، ولى این یکتایىِ انتخابى است؛ یعنى بنى‏اسرائیل ناگزیرند که یهوه را از میان دیگر خدایان انتخاب کنند، ولى به هیچ وجه از نظر مفهومى بر یگانگى و یکتایىِ خدا رهنمون نمى‏شوند.(9)
در عهد عتیق براى این خداىِ یگانه منتخب، اوصافى ذکر شده‏اند؛ اوصافى چون خالق: ?در ابتدا آسمان و زمین را آفرید?،(10) مهربان و رئوف ?که یهوه خدایى رحیم و رئوف است?(11)، آمرزشگر ?آمرزنده خطا و عصیان?(12)، جاودانه و بى‏پایان ?آنها فانى شوند و لیکن تو باقى هستى?(13) و دیگر اوصاف که شمارشان کم نیست. اما از آنجا که به دنبال تصویر ارتباط خدا و انسان در عهد قدیم هستیم، این مطلب را با همه ارزشش وامى‏نهیم و به موضوع اصلى‏مان مى‏پردازیم؛ موضوعى که مى‏کوشد تا به این پرسش پاسخ بگوید که با همه این اوصافِ خدا در عهد عتیق، این کتاب مبلّغ چگونه تعاملى میان خدا و بنده است و خداى عهد عتیق شایسته چگونه تعاملى از طرف آدمیان است؟

در عهد عتیق دو جنبه بارز از شخصیت خدا مورد عنایت قرار مى‏گیرد؛ یکى آفرینش و دیگرى اراده و خواست. خدا در عهد عتیق از سویى آفریدگارى است توانمند که گویى از مقامى بالاتر و فراتر برآدمى حکم مى‏راند و از سوى دیگر خدایى است که در سرنوشت مردم دخالتى مستقیم دارد و در تاریخ آنان مداخله مى‏کند.(14)
در سه فصل اولِ سفر پیدایش، تصویر پیچیده و مرموزى از خداى خالق ارایه شده است؛ خدایى که انسان را از گِل آفرید(15) و در پى آن بود که با وى رابطه‏اى حسنه داشته باشد، ولى انسان بر خلاف این خواستِ خدا به انحراف رفت.(16) در مقابل این خطا، خداوند آدمى را نمیراند و نابود نکرد تا نسلى نو برپا کند، بلکه در تاریخ انسان داخل شد و بى‏آن‏که اختیارش را از او بازستاند، سرنوشتِ او را رقم زد. براساس کتاب مقدس، شروع زندگى یهوه در میان عبرانیان با عنوان ?خداى طوفان?(17) بوده است؛ آنگاه که عبرانیان را از وزش ناگهانىِ باد و از دست تعقیب‏کنندگان مصرى رهانید.(18)

خداى عهد عتیق خدایى است با کسوت شهریارى؛ خدایى که پادشاه زمین است،(19) خدایى پرشکوه که چون برمى‏خیزد، زمین از هیبتش به لرزه مى‏افتد،(20) خدایى چنان پرشکوه که پادشاهان شکوهمندِ عالمِ هستى از شکوهش خواهند ترسید.(21)
خداى عهد عتیق، خدایى است قانون‏گذار؛ خدایى که براى کمترین چیزها سخت‏ترین قانون‏ها و کمرشکن‏ترین آن‏ها را وضع مى‏کند(22) رابطه آدمى با این خداى قانون‏گذار تنها و تنها در چارچوب قانون معنا پیدا مى‏کند. آدمى خارج از این قانون هیچ‏گونه ارتباطى با خدا یا درکى از او ندارد. از آنجا که این قانون یک حکم بیرونى است و نه درونى، رابطه انسان با خدا رابطه‏اى است خشک، سرد، خالى از عشق و عاطفه، و آمیخته با ترس و اکراه؛ رابطه‏اى که در سایه‏سارِ آن، آدمى هیچگاه به احساس آرامش نمى‏رسد؛ احساس آرامشى که بى‏تردید یکى از انگیزه‏هاى اصلىِ گرایش آدمیان به دین به‏شمار مى‏آید.

در چنین پیوندى میان بنده و خدا، انسان موجودى مُکْرَه است؛ موجودى که برخلاف میل خود و تنها به دلیل این‏که حاکم، فرمان رانده است باید مطیع باشد؛ مطیعِ فرمانى که از بالا آمده است و او نمى‏داند و نباید بداند که این حکم چرا و براى چه بر وى رانده شده است. روشن است که در چنین تعاملى بنده با رغبت و شوق به انجام فرمان تن نمى‏دهد و تلاش مى‏کند به هر شکل ممکن خود را از زیر بار فرمان برهاند. گاه تظاهر به نشنیدن یا ندانستن و نفهمیدن مى‏کند و گاه در اجراى حکم اهمال کرده، آن را به تأخیر مى‏اندازد و در یک کلام مى‏کوشد تا از آن بگریزد و شانه خالى کند و در نهایت اگر هیچ راه فرارى نیافت به میزان رفع تکلیف به آن تن مى‏دهد و به اندازه‏اى فرمانبردار مى‏شود که مولا نتواند به بهانه ترک فرمان، او را مجازات کند و با انجام این اندک، گمان مى‏کند به تمام آنچه باید انجام دهد، عمل کرده، بیش از این وظیفه‏اى ندارد. در مقابل، مولا مى‏کوشد تا اجازه ندهد بنده گریز پایش به مقصود خود برسد و از زیر بار حکم بگریزد. به همین دلیل بر فرمان خود اصرار مى‏کند، بر سختى‏هاى آن مى‏افزاید، مراقبت خود را بیشتر مى‏کند تا ساده‏تر بتواند مچ‏گیرى کند. آنقدر این گریز و تأکید ادامه پیدا مى‏کند که در نهایت، بنده تسلیم شده، به قانون تن مى‏دهد؛ البته تن‏دادنى از سنخ اجبار و اکراه. گفت‏وگوى میان خدا و بنى‏اسراییل که شرح آن در آیاتى از دومین سوره قرآن (=بقره) آمده است به خوبى نمایش‏گر این ارتباط است. در این آیات مى‏خوانیم:
موسى قوم خویش را مخاطب قرار داده، مى‏گوید، پروردگارتان شما را فرمان رانده است تا گاوى را سر ببرید. بنى‏اسرائیل [در حالى که به شگفتى انگشت مى‏گزند [مى‏پرسند ما را به مسخره گرفته‏اى؟ و موسى در جواب مى‏گوید به خدا پناه مى‏برم تا از نابخردان نباشم. بنى اسرائیل [به بهانه] مى‏پرسند: این گاو چگونه گاوى باشد؟ پاسخ مى‏آید: نه پیر و از کارافتاده و نه جوان و کارناکرده، گاوى باشد در این میانه؛ [سپس تأکید مى‏کند] آنچه فرمان گرفته‏اید انجام دهید. بنى‏اسرائیل [باز درنگ کرده و] مى‏پرسند: گاو داراى چه رنگى باشد؟ [باز در پاسخ به ایشان[ گفته مى‏شود: زردِ زرّینِ شادى‏بخش. [با این همه فرزندان اسرائیل بر این نکته پا مى‏فشارند که] امر همچنان نامعلوم و مشتبه است. اگر خدا بیشتر توضیح دهد آنان از ابهام بیرون مى‏آیند و اگر خدا بخواهد هدایت خواهند شد. در پاسخ گفته مى‏شود: گاو باید بى‏عیب و یک رنگ [=بدون لکه] باشد و مى‏گویند: اینک به درستى سخن راندى. [و در پایان این گفت‏وگو خدا مى‏گوید] چیزى نمانده بود که سر باز زده و فرمان نبرند.(23)

این گفت‏وگو به خوبى از تصویرى که یهودیان از خدا براى خود برساخته‏اند و چگونگى ارتباط‏شان با او پرده برمى‏دارد. لجاجتى که آنان در انجام فرمانِ خود دارند، از ارتباطى پدید مى‏آید که آنان بین خود و خداوند برقرارساخته‏اند؛ یعنى همان ارتباط مولا با بنده، معبود با عبد، فرمانروا با فرمانبردار. در این گفت‏وگو بهانه‏گیرى، اهمال، خود را به ندانستن و نفهمیدن زدن، از طرف بنى‏اسرائیل و اصرار و تأکید از طرف خدا سیماى مشهودى دارد.
براساس عهد جدید، نقطه آغاز پیوند آدمى با خدا بلکه اساسا نقطه آغاز دیانت یهود ترس از خداست.(24) ?و از یهوه خداى خود بترسیم?(25). این خداى غیور اطاعت خود را برپایه ترس بندگان استوار داشته است ?تا از یهوه خداى خود ترسان شده، جمیع فرایض و اوامرى را که من به شما امر مى‏کنم نگاه دارى?(26) و پرستش این خداى ترسناک تا زمان‏هاى طولانى بیش از آن‏که بر محبت و عشق استوار باشد، بر ترس و دلهره مبتنى بوده است.(27) در برابر این خدا، بنده باید همواره بکوشد تا گرفتار خشم او نگردد ?مبادا غضب یهوه، خدایت بر تو افروخته شود تا تو را در زمین هلاک گرداند?.(28)

خداى عهد عتیق، خدایى است خشن و سخت‏گیر؛ خدایى که زود برمى‏آشوبد، چندان که با کمترین لغزش بندگانش چنان خشمگین مى‏شود که سخت‏ترین کیفرها را برآنان وارد مى‏سازد؛ خدایى که خطا را فراموش نمى‏کند و انسانِ گردن‏کش را در زیر قدرت نامتناهى خود له مى‏کند و خطاى هیچ کس را بدون پاسخ نمى‏گذارد: ?خدایى که انتقام گناه پدران را تا پشت سوم و چهارم باز مى‏ستاند?.(29)
خداى اطاعت‏طلبِ عهد عتیق، حتى در مقایسه با دیگر خدایانِ آن دوران، مهربانى کمترى دارد و خشنونتش از خدایانى چون خداى ?روح کائنات? که مورد پرستش "ایختانون" فرعون مصر بود و نیز "خداى آفتابِ" بابلى‏ها که قانون حمورابى را به وى نسبت مى‏دهند، بس فزون‏تر و فراوان‏تر است.(30)

در تمام سفر پیدایش، این خداى خشن همانند طوفانى سهمگین، توفنده و کوبنده و با حالتى متغیر، نمود یافته است. این خدا در برخورد با آنچه او را خوش‏آیند نیست، چنان توان‏فرسا و ویران‏گر و خشمگین مى‏شود که گاه کارى مى‏کند که بعد پشیمان مى‏شود.(31)
خدایى با این هیبت و شکوه که ترس بندگانش براى او خوش‏آیند است، ملت یهود را چنان به وحشت انداخته است که به خود اجازه نمى‏دهند، نامش را نیز بر زبان جارى کنند و به دلیل همین هراس، هر گاه مجبور مى‏شوند به خدایشان اشاره کنند، از کلماتى چون ?ادوناى? مدد مى‏جویند.(32)

البته بایسته گفتن است که گرچه در عهد عتیق، خشم، خشونت، تنبیه، ترس و اطاعت چهره نمایان خدا در تعاملش با بنى‏اسراییل است، ولى چنان نیست که عشق به خدا و دوست داشتنش براى یهودیان بى‏معنا باشد، بلکه در این کتاب گاهى هم از خداى مهربان سخن گفته مى‏شود، خدایى که به بنده‏اش رحمت مى‏کند ?رحمت مى‏کنم تا هزار پشت، بر آنانى که مرا دوست دارند و احکام مرا نگاه مى‏دارند?.(33) و نیز گاه فرمان عهد عتیق بر این است که این خدا دوست داشته شود: ?و یهوه خداى خود را دوست بدارید و به تمامى دل و تمامى جانِ خود عبادت نمائید?،(34) اما واقعیت آن است که خداشناسىِ عهد عتیق، بلکه تمام دیانت عهد عتیق، برمحور ?خشیت‏الهى? مى‏چرخد(35) و این نکته‏اى است که تاریخ یهود و فهم بزرگان یهودى از کتاب مقدسشان، آن را تأیید مى‏کند. در مقام جمع این دو دسته از آیات باید گفت، آیاتى که نمایان‏گر خداى ترسناک و زودخشمند و بنده را به ترس از خدا فرا مى‏خوانند، به مراتب بیشتر از آیات دسته مقابل است و خداى عهد عتیق بیش از آن‏که مهربان و دوست‏داشتنى باشد، خدایى است سخت‏گیر و ترسناک. شاید این گفته وایتهد، خواننده را قانع کند که: ?واقعیت دین براساس کتاب مقدس با ?خشیت‏الهى? آغاز مى‏شود و انسان معتقد براساس کتاب مقدس از دروازه وحشت گذر کرده، به عشق مى‏رسد?.(36)
نکته دیگرى که در خداشناسىِ عهد عتیق، مهم است و بر درک بنى‏اسرائیل از خدا و تعاملشان با وى تأثیر گذاشته است، این است که براساس عهد قدیم، یهوه خدایى است کاملاً ملى و شخصى؛(37) خداى تورات خداى بنى‏اسرائیل است و بس و بنى‏اسرائیل تنها قوم برگزیده خدا و ملت او (گاهى فرزندان او) به‏شمار مى‏آیند. براساس عهدعتیق، اراده خدا که در آغاز بر این استوار گشته بود که همه انسان‏ها را سرپرستى کند و در جهت احیاى همه مردم بکوشد(38) با استقرار در خاندان ابراهیم پایان یافت و خدا به خدایى بدل گشت که متکفل امر خاندان خاصى است.(39) براین اساس، یهوه خدایى است تنها از آنِ یک نژاد(40). آیاتى از کتاب مقدس که پدیدآورنده این تصویرند، زیاده از آنند که چنین برداشتى را با تردید روبرو کنند. نفوذ این تفکر در میان بنى‏اسرائیل تا بدان اندازه عمیق بوده است که تا قرن هشتم قبل از میلاد، یعنى تا پیش از آمدن اشعیا، یهوه خدایى بود کاملاً قبیله‏اى که اگر هم مثل دیگر خدایانِ قبایل در نماد یک بت، جسمیت نیافت، اعتقاد بر این بود که جسما در مکانى خاص قرار دارد و بر سرزمین فلسطین حکم مى‏راند(41) و تا این زمان به ندرت مى‏شد که یک یهودى پیش خود به این بیاندیشد که یهوه خداى همه قبایل است و یا دست‏کم خداى همه عبرانیان است.(42)

بنى‏اسرائیل در تعاملشان با خدا با تکیه بر این باور که آن‏ها قوم برگزیده خدایند و البته تنها قومى که چنین ویژگى‏اى دارد و با تکیه بر این باور، که وجه و اعتبار هر خدایى بستگى به رفاه حال پیروانش دارد، معتقد بودند که خدا در هنگام مشکلات و سختى‏ها به یاریشان خواهد شتافت. به همین دلیل، آنان در گفت‏وگوهاى بى‏شمارشان با یهوه در هنگام مشکلات این نکته را به وى یادآورى مى‏کردند که آنان قوم خدایند و پسندیده نیست که اعتبار یهوه با دست‏وپنجه نرم کردن قومش با مشکلات و سختى‏ها به خطر بیافتد، در جریان ساختن گوساله و پرستش آن که به وسیله قوم یهود و در غیاب موسى صورت گرفته بود، آنجا که خدا خشم مى‏گیرد و اراده هلاک بنى‏اسرائیل را مى‏کند، موسى به تضرع و زارى، خدا را به این نکته یادآورى مى‏کند که این قوم، قوم اویند:
?موسى نزد یهوه، خداى خود تضرع کرده، گفت: اى خداوند، چرا خشم تو بر قوم خود که با قوتِ عظیم دستِ زورآور از زمین مصر بیرون آورده‏اى، مشتعل شده است، چرا مصریان این سخن گویند که ایشان را براى بدى بیرون آورد... پس خدا از آن بدى که گفته بود به قوم خود برساند، رجوع فرمود?.(43)

نکته دیگرى که در شکل‏گرفتن تعامل خدا با یهودیان نقش غیرقابل انکارى داشت، این است که خدایى که عهد عتیق از آن سخن مى‏گوید، خدایى است که معمولاً رفتار خویش را با بندگانش براساس پیمان و معاهده پى‏ریزى مى‏کند و معمولاً آنان خدا را تنها در قالب پیمان مى‏شناسد و این پیمان است که چگونگى تعامل خدا و بشر را مشخص مى‏کنند. این پیمان‏ها اگرچه مخصوص بنى‏اسراییل هستند، ولى در موسى و تاریخ آیین موسوى انحصار نیافته‏اند. در تورات، دست‏کم از چهار پیمان که بیان‏گر رفتار خدا با آدمیان است، سخن به میان مى‏آید؛ پیمان نخست، پیمان خداوند است با حضرت نوح مبنى بر این‏که دگرباره دنیا هرگز با طوفان نابود نگردد. نشان این پیمان بدونِ قید و شرط بوجودآمدن رنگین‏کمان بود.(44) پیمان دوم با ابراهیم در سن نود سالگىِ ایشان. براساس این پیمان خداوند ابراهیم را پدر امتى بزرگ خواهد ساخت و به وى و نسل او برکت خواهد داد.(45) در مقابل، ابراهیم به نشان پذیرش این پیمان مى‏بایست، تمام اولاد پسر اسلاف خود را ختنه کند.(46) پیمان سوم که در عهدعتیق از آن سخن به میان مى‏آید، پیمان خداست با موسى. این پیمان هنگامى صورت گرفت که به دلیل وخامت اوضاعِ بنى‏اسرائیل در مصر، موسى به عنوان منجىِ این قوم وارد صحنه شد و خود به وسیله موسى با بنى اسرائیل پیمان بست که آنان را از بندگىِ مصرى‏ها رها کند و به امتى مقدس تبدیل سازد. در این پیمان، خداوند بنى‏اسراییل را امت خود لقب مى‏دهد. در این پیمان، تعامل خدا و بشر برخلاف پیمان نخست بدونِ قید و شرط نیست، بلکه در مقابل تعهد خدا براى بنى‏اسراییل آنان نیز باید تعهد دهند که از شریعتِ موسى که در ده‏فرمان خلاصه مى‏شد پیروى کنند.(47) پیمان چهارم، پیمان خداوند با داوود است. این پیمان هم مثل پیمان با ابراهیم پیمانى است بدونِ هر گونه شرطى. خدا به داوود وعده داد که دودمان او جاودان باشند؛ یعنى پادشاهان بنى‏اسراییل که همان اخلاف داودند، مانند پسران خدا خواهند شد.(48) اگر چه این پیمان‏ها در دوران تبعید پایان مى‏یابند، ولى به خوبى نشان مى‏دهند که چگونه رابطه میان یهوه و قوم برگزیده‏اش یک پیوند کاملاً قراردادى بوده است.(49) گفت‏وگوهاى بنى‏اسراییل با خدا کاملاً نشانگر تلقىِ ?خداى پیمان? است. از جمله این عبارت که، موسى در گفت‏وگوى خود با خدا، او را به یادِ وعده‏هایش در پیمان مى‏اندازد: ?بیاد آور قولى را که به خدمت‏گزارانِ خود ابراهیم، اسحاق و یعقوب داده‏اى. براى ایشان به ذات خود قسم خورده‏اى و فرموده‏اى که فرزندان شما را مثل ستارگان آسمان زیاد گردانم...?(50)
آنچه گذشت اندکى بود از تصویر خدا و رابطه‏اش با بشر در عهد عتیق. اگر چه شیرینىِ بحث و نیز اهمیت آن قلم را به زیاده‏نوشتن ترغیب مى‏کند و نویسنده را به ایستادنى بیش از این، ولى به این اندازه بسنده مى‏کنیم؛ بدان امید که آنچه در ذهن جولان داشته است بر کاغذ نقش بسته و خواننده را مفید باشد.

صفحه بعد صفحه قبل

WebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سایت های ایرانی

گری

 

نسخه چاپی             ارسال برای دوستان         نظر بدهید 




مشاهده آرشیو: کلاکت


(ریچاردگری‌) یک‌ هالیوودی‌ که‌ به‌ (بودا) فکرمی‌کند!


    
    
    
    (ریچاردگری‌) یکی‌ از هنر پیشه‌های‌ مطرح‌هالیوود می‌باشد که‌ در چند سال‌ اخیر نه‌ تنهادرحیطه‌ بازیگری‌ بلکه‌ دراجرای‌ کارهای‌بشردوستانه‌ وخیرخواهانه‌ به‌ شهرت‌ رسیده‌ است‌.

    ریچارد گری‌ علیرغم‌ سن‌ بالای‌ خود نسبت‌ به‌بازیگران‌ جوان‌ هالیوود بارها از سوی‌ مجلات‌خانوادگی‌ وسینمایی‌ به‌ عنوان‌ جذاب‌ترین‌ ومعروف‌ترین‌ مرد تاریخ‌ سینما معرفی‌ شده‌ است‌.
    قیافه‌ جدی‌، صورتی‌ استخوانی‌ و لاغر اندام‌درعین‌ حال‌ خوش‌ اندام‌ و موهای‌ پرپشت‌ اوسبب‌ شده‌ که‌ دربرابر هنرپیشگانی‌ چون‌(تام‌کروز) و (برادپیت‌)، جایگاه‌ خود را از دست‌ندهد و همچنان‌ معروف‌ و پروطرفدار بماند. دراین‌ مقاله‌ اشاره‌ای‌ به‌ زندگی‌ این‌ هنر پیشه‌ خاک‌صحنه‌ خورده‌ هالیوود خواهیم‌ داشت‌.
    
    
    پدر و مادری‌ ایرلندی‌
    
    (ریچارد تیفانی‌گری‌) در 31 آگوست‌ 1949 در(پنسیلوانیای‌) آمریکا چشم‌ به‌ جهان‌ گشود.والدینش‌ اهل‌ ایرلند بودند. پدر وی‌ (هومر)کارمند شرکت‌ بیمه‌ و مادرش‌ (دوریس‌) نقاش‌بود.
    ریچارد دومین‌ فرزند خانواده‌ به‌ شمار می‌رفت‌.پس‌ از ریچارد سه‌ دختر و پسر به‌ جمع‌ خانواده‌آنها پیوستند و به‌ این‌ ترتیب‌ هومر و دوریس‌صاحب‌ پنج‌ فرزند شدند. این‌ دو تمام‌ تلاش‌ خودرا برای‌ ارتقاء سطح‌ علمی‌ وتربیتی‌ فرزندانشان‌می‌کردند. دوریس‌ تا نیمه‌های‌ شب‌ بر روی‌ بوم‌،نقاشی‌ می‌کشید و تابلوهایش‌ را به‌ بازار شهر می‌بردتا بفروشد و پولی‌ برای‌ هزینه‌ تحصیل‌ فرزندانش‌به‌ دست‌ آورد. هومر نیز با دست‌ و پاکردن‌ چندکار در شرکتهای‌ مختلف‌ بیمه‌ سعی‌ در بهترکردن‌وضعیت‌ زندگی‌ خانواده‌اش‌ داشت‌. ریچارد درمیان‌ خواهر و برادرانش‌ علاقه‌ بیشتری‌ به‌ موسیقی‌نشان‌ می‌داد. در دوران‌ ابتدایی‌ به‌ نواختن‌(ترومپت‌) رو آورد. و در این‌ ساز تبحر پیدا کرد.ریچارد 9 ساله‌ باترومپتی‌ که‌ پدر و مادرش‌ برای‌تولد وی‌ تهیه‌ کرده‌ بودند به‌ مهمانی‌های‌ عصرانه‌دوستانش‌ می‌رفت‌ و همه‌ را به‌ دور خود جمع‌می‌کرد و با به‌ صدا در آوردن‌ این‌ ساز سبب‌سرگرمی‌ دوستانش‌ شده‌ بود.
    وقتی‌ پا به‌ دوران‌ دبیرستان‌ گذاشت‌، تصمیم‌گرفت‌ به‌ تمرین‌ دریک‌ رشته‌ ورزشی‌ نیز بپردازد تاخوش‌ اندام‌ و قوی‌ شود از این‌ رو به‌ تمرینات‌ژیمناستیک‌ پرداخت‌ و در این‌ رشته‌ ورزشی‌توانست‌ به‌ موفقیتهای‌ زیادی‌ دست‌ پیدا کند و درچند مسابقه‌ شرکت‌ کند و مقام‌ بیاورد.
    ریچارد پسری‌ مودب‌، کوشا و بذله‌گو بود از این‌ رودر مدرسه‌ همه‌ او را دوست‌ داشتند و عضو انجمن‌دانش‌آموزان‌ و نماینده‌ آنان‌ در مدرسه‌ شد.ریچارد از همان‌ دوران‌ کودکی‌ اعتماد به‌ نفس‌خوبی‌ داشت‌ و به‌ سادگی‌ به‌ سخنرانی‌ و نطق‌ بیان‌می‌پرداخت‌. همچنین‌ عاشق‌ اسکی‌ بود و توانست‌به‌ ورزش‌ اسکی‌ بپردازد و در رده‌ نوجوانان‌ هم‌ به‌مقام‌های‌ زیادی‌ دست‌ یافت‌.
    او در سال‌ 1967 از دبیرستان‌ مرکزی‌(نورت‌سیراکوس‌) با نمرات‌ عالی‌ فارغ‌التحصیل‌شد او پس‌ از فارغ‌التحصیلی‌ جذب‌ دنیای‌موسیقی‌ شد و در چند کلوپ‌ به‌ نواختن‌ ترومپت‌می‌پرداخت‌ و از این‌ راه‌ کسب‌ درآمد می‌کرد.ریچارد در کنار نواختن‌ موسیقی‌ درچند نقش‌کوچک‌ تئاتر نیز شرکت‌ کرد و هنربازیگری‌ خود رانشان‌ داد. والدینش‌ اصرار داشتند که‌ ریچارد به‌دانشگاه‌ برود و تحصیلات‌ عالیه‌ خود را ادامه‌بدهد، اما از سویی‌ دیگر هدف‌ ریچارد درجایی‌دیگر بود، علاقه‌ وی‌ به‌ موسیقی‌ و تئاتر از همان‌زمان‌ در وجودش‌ موج‌ می‌زد. اما خواسته‌والدینش‌ را هم‌ باید در نظر می‌گرفت‌ و به‌ آن‌عمل‌ می‌کرد. از این‌ رو وارد مرحله‌ دیگری‌ اززندگی‌ خود شد.
    
    
    بازیگری‌ هدف‌ ریچارد بود
    
    ریچارد به‌ اصرار پدر و مادرش‌ به‌ دانشگاه‌(ماساچوست‌) رفت‌ و در رشته‌ فلسفه‌ به‌ تحصیل‌پرداخت‌. در سال‌ اول‌ دانشگاه‌ با شرکت‌ درمسابقات‌ ژیمناستیک‌ مقام‌ اول‌ را در میان‌دانشجویان‌ به‌ دست‌ آورد.

    و در گروه‌ ارکستر دانشجویان‌ عضو شد. او همه‌حواس‌ و فکرش‌ به‌ ورزش‌ و موسیقی‌ بود وتوجهی‌ به‌ درس‌ نداشت‌.
    ریچارد تا سال‌ دوم‌ رشته‌ فلسفه‌ پیش‌ رفت‌ اماادامه‌ در این‌ درس‌ را نا ممکن‌ می‌دید لذا درسش‌را نیمه‌ کاره‌ رها کرد و به‌ تدریس‌ موسیقی‌ راک‌ وورزش‌ ژیمناستیک‌ پرداخت‌. و این‌ عمل‌ باعث‌شد تا مادر و پدرش‌ او را به‌ حال‌ خود رهاکردند... تا به‌ دنبال‌ علاقه‌ و خواسته‌های‌واقعی‌اش‌ برود.
    ریچارد همچون‌ پرنده‌ای‌ که‌ از قفس‌ آزاد شده‌بود، وارد عرصه‌ هنر و سینما شد. او در سال‌1970 در چند تئاتر و برنامه‌های‌ کوتاه‌ تلویزیونی‌نقش‌ اجرا کرد. گویی‌ هدف‌ خود را پیدا کرده‌بود. او می‌خواست‌، یک‌ هنر پیشه‌ شود لذا هرسختی‌ را تحمل‌ می‌کرد تا به‌ هدفش‌ دست‌ یابد.اولین‌ فیلم‌ او (گریس‌) نام‌ داشت‌ که‌ با شرکت‌ دراین‌ فیلم‌ اعتماد به‌ نفس‌ خود را تقویت‌ کرد!
    ریچارد با بازی‌ در فیلم‌ (جستجوی‌ برای‌آقای‌کودبار) در سال‌ 1977 به‌ هالیوود راه‌یافت‌.
    وی‌ با سفر به‌ نپال‌ درسال‌ 1978 تحولی‌ عظیم‌در زندگی‌اش‌ به‌ وجود آمد. او در آنجا با آیین‌ ومراسم‌آنها آشنا شد و به‌ بحث‌ و گفتگو با بزرگان‌دین‌ (بودا) پرداخت‌. یک‌ سال‌ بعد به‌ آمریکابازگشت‌ و تئاتری‌ با نام‌ (تبت‌) نوشت‌ که‌ درباره‌زندگی‌ زندانیان‌ بود او با اجرای‌ این‌ تئاتر در سال‌1980 جایزه‌ تئاتر جهانی‌ را به‌ خود اختصاص‌داد.
    ریچارد تنها هدفش‌ بازی‌ در فیلم‌ و تئاتر نبود بلکه‌می‌خواست‌ معضلات‌ ومشکلات‌ جامعه‌ آمریکا راهم‌ به‌ تصویر بکشاند.
    وی‌ با بازگشت‌ به‌ هالیوود در سال‌ 1980 نقش‌کلیدی‌ در فیلم‌ (ژیگولوی‌ آمریکایی‌) را بازی‌کرد و استعداد و قدرتش‌ را در بازیگری‌ به‌ اثبات‌رساند.
    سپس‌ با بازی‌ در فیلم‌ (افسر و جنتلمن‌) در سال‌1982 ظلم‌ و ستم‌ نیروهای‌ پلیس‌ آمریکا نسبت‌ به‌سیاهان‌ را به‌ تصویر کشاند که‌ با استقبال‌ بسیار خوب‌مواجه‌ شد.
    
    
    سفر به‌ هندوراس‌
    
    (ریچارد) سپس‌ سفری‌ به‌ هندوراس‌، نیکاراگوئه‌ والسالوادور داشت‌. او در این‌ سفر همراه‌ یک‌پزشک‌ به‌ کمپ‌های‌ آوارگان‌ و مهاجرین‌ سرمی‌زد. دراین‌ مسافرت‌ با نقاش‌ اهل‌ برزیل‌ به‌ نام‌(سیلیویا مارتینز) ملاقاتی‌ داشت‌ و در زمینه‌مشکلات‌ و بیماری‌های‌ گرسنگان‌ و ستم‌دیدگان‌ بااین‌ نقاش‌ به‌ گفتگو پرداخت‌ و از وی‌ خواست‌ تاتصویر ظلم‌ ظالمان‌ را به‌ روی‌ بوم‌ بکشد و به‌همگان‌ نشان‌ دهد.
    
    ریچارد مشهور شد
    
    (گری‌) قرار بود در سال‌ 1988 در فیلم‌(جان‌سخت‌) بازی‌ کند، اما او جای‌ خودش‌ را به‌(بروس‌ ویلیس‌) داد و از بازی‌ در این‌ فیلم‌منصرف‌ شد.
    
    ریچارد برای‌ بازی‌ در فیلم‌ (زن‌ زیبا) انتخاب‌ شد.
    او در سال‌ 1990 به‌ همراه‌ (جولیا رابرتز) در این‌فیلم‌ به‌ خوبی‌ ایفای‌ نقش‌ کرد این‌ فیلم‌ تاثیرزیادی‌ بر قلب‌ مردم‌ گذاشت‌ و نه‌ تنها ریچاردبرنده‌ بهترین‌ بازیگر مرد شناخته‌ شد، بلکه‌ این‌ فیلم‌نیز به‌ دلیل‌ موضوع‌ تاثیر پذیرش‌ بهترین‌ فیلم‌اعلام‌ شد. وی‌ برای‌ بازی‌ در این‌ فیلم‌ دستمزدکلانی‌ گرفت‌.
    (گری‌) در سال‌ 1991 با (سیدنی‌ کرافورد) یکی‌از هنرپیشه‌های‌ زن‌ هالیوود آشنا شد. آنان‌ در 12دسامبر 1991 مراسم‌ عروسی‌ خود را در کلیسای‌پرسون‌ در (لاس‌ و گاس‌) بر پا کردند، اما این‌ازدواج‌ دوام‌ نیافت‌ و در سال‌ 1995 در حالیکه‌فقط 4 سال‌ از زندگی‌ مشترکشان‌ می‌گذشت‌ از هم‌جدا شدند.
    سفرهای‌ ریچارد به‌ تبت‌ و نپال‌ ذهن‌ و روح‌ وی‌ رادگرگون‌ ساخته‌ بود، لذا تصمیم‌ گرفت‌ در دین‌بودا تعمق‌ بیشتری‌ داشته‌ باشد. و به‌ مطالعات‌بیشتری‌ بپردازد.

    علاوه‌ بر این‌ به‌ همراه‌ (آیشواریا رای‌) و(برادپیت‌) در فیلم‌ (بودا) به‌ کارگردانی‌ (شکارکاپور) نقش‌ مهمی‌ را ایفا کرد. (ریچارد گری‌)سپس‌ به‌ دیدار (دالایی‌ لاما) رفت‌. دالایی‌ لامانیز شخصا از داستان‌ فیلم‌ (بودا) حمایت‌ و برای‌سازندگان‌ و بازیگران‌ فیلم‌ آرزوی‌ موفقیت‌ کرده‌است‌.
    ریچارد گری‌ بر این‌ عقیده‌ است‌ که‌ باروی‌ آوردن‌به‌ دین‌ بودا بهتر می‌تواند در چنین‌ فیلمی‌ ایفای‌نقش‌ داشته‌ باشد. ریچارد درسال‌ 1999 با(کری‌لاول‌) هنرپیشه‌ هالیوود ازدواج‌ کرد که‌حاصل‌ این‌ ازدواج‌ یک‌ پسر می‌باشد که‌ در 6فوریه‌ سال‌ 2000 به‌ دنیا آمد. نام‌ او را(هومر جیمزجیگم‌) گذاشتند (جیگم‌) در زبان‌(تبتی‌) یعنی‌ نترس‌ و شجاع‌.
    ریچارد بارها به‌ تایپه‌، هند و تایوان‌ سفر کرد و بامشکلات‌ مردم‌ این‌ سرزمین‌ها آشنا شده‌ است‌.
    او برای‌ مبارزه‌ و پیشگیری‌ با ایدز به‌ هند سفر کرده‌و برنامه‌هایی‌ ارائه‌ داد، تا کمکی‌ به‌ بیماران‌ کند.
    ریچارد به‌ همراه‌ (لینول‌ ریچی‌) ترانه‌ای‌ را برای‌هشدار به‌ گسترش‌ ایدز در هندوستان‌ تنظیم‌ کرده‌است‌. او قصد کمک‌ به‌ مبتلایان‌ به‌ ایدز را دارد.این‌ هنرپیشه‌ تمام‌ تلاش‌ خود را بکار گرفته‌ تاجوانان‌ هندی‌ را از خطری‌ که‌ آنها را تهدیدمی‌کند، آگاه‌ سازد. او می‌گوید: ما در هندبرنامه‌هایی‌ اجرا کردیم‌ وتوانستیم‌ از این‌ راه‌ پول‌کوچکی‌ جهت‌ مبارزه‌ با ایدز به‌ دست‌ آوریم‌. ماوظیفه‌ای‌ به‌ دوش‌ داریم‌ که‌ بایداز عهده‌ آن‌ به‌خوبی‌ برآییم‌. ریچارد علاوه‌ بر برگزاری‌ کنسرت‌در هند، در ارکستر گروه‌ (لایو) لندن‌ نیز شرکت‌کرد. در این‌ کنسرت‌ 50000 پوند بلیط فروخته‌شد. که‌ ریچارد این‌ مبلغ‌ را به‌ سازمان‌ حمایت‌ ازکودکان‌ بی‌سرپرست‌ و مبارزه‌ با بیماری‌ ایدز اهداکرد.
    
    
    نکته‌های‌ جالب‌ درباره‌ گری‌
    
    او در سال‌ 1991 از سوی‌ مجله‌ People به‌ عنوان‌یکی‌ از پنجاه‌ مرد تاریخ‌ سینما انتخاب‌ شد ودرسال‌ 1999 در یک‌ رای‌گیری‌ از سوی‌ مردم‌ به‌عنوان‌ جذاب‌ترین‌ مرد تاریخ‌ سینما برگزیده‌ شد.گری‌ به‌ هیچ‌ عنوان‌ گوشت‌ نمی‌خورد وسبزی‌خوار است‌.
    
    
    فیلم‌های‌ معروف‌ گری‌
    
    از فیلم‌های‌ معروف‌ گری‌ می‌توان‌ به‌ شیکاگو،گوشه‌ سرخ‌، عرس‌ فراری‌، زن‌ زیبا، فصل‌ زنبور،باید ما برقصیم‌، تحلیل‌ نهایی‌، آقای‌ جونز، اولین‌شوالیه‌، گزارشگر، ژیگولوی‌ آمریکایی‌، راههای‌بهشت‌ و گزارشی‌ برای‌ کمیسر اشاره‌ داشت‌.
    
     کلیه حقوق این سایت متعلق به مجله خانواده سبز می باشد.
 استفاده از مطالب و تصاویر تنها در صورت ذکر نام نشریه و نشانی ksabz.net مجاز می باشد.